دفتر دوم
1. مقدمه دفتر دوم
1.1 مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد
1.2 تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین، خوش شنو
1.3 چون ضیاء الحق حُسام الدین، عِنان باز گردانید ز اوج آسمان
1.4 چون به معراج حقایق رفته بود بی بهارش غنچه ها نشكفته بود
1.5 چون ز دریا سوی ساحل باز گشت چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
1.6 مثنوی كه صیقل ارواح بود باز گشتش روز استفتاح بود
1.7 مطلع تاریخ این سودا و سود سال هجرت ششصد و شصت و دو بود
1.8 بلبلی ز ینجا برفت و باز گشت بهر صید این معانی باز گشت
1.9 ساعد شه مسكن این باز باد تا ابد بر خلق این در باز باد
1.10 آفت این در هوا و شهوت است ور نه اینجا شربت اندر شربت است
1.11 این دهان بر بند تا بینی عیان چشم بند آن جهان، حلق و دهان
1.12 ای دهان تو خود دهان دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی
1.13 نور باقی پهلوی دنیای دون شیر صافی پهلوی جوهای خون
1.14 چون در او گامی زنی بی احتیاط شیر تو خون می شود از اختلاط
1.15 یك قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنت طوق نفس
1.16 همچو دیو از وی فرشته می گریخت بهر نانی چند آب چشم ریخت
1.17 گر چه یك مو بد گنه كو جَسته بود لیك آن مو در دو دیده رسته بود
1.18 بود آدم دیده نور قدیم موی در دیده بود كوه عظیم
1.19 گر در آن حالت بكردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرت
1.20 زآنكه با عقلی چو عقلی جفت شد مانع بد فعلی و بد گفت شد
1.21 نفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بی كار شد
1.22 چون ز تنهایی تو ناهیدی شوی زیر ظلّ یار خورشیدی شوی
1.23 رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان كردی خدا یار تو بود
1.24 آن كه بر خلوت نظر بر دوختست آخر آن را هم ز یار آموختست
1.25 خلوت از اغیار باید، نی ز یار پوستین بهر دی آمد، نی بهار
1.26 عقل با عقل دگر دو تا شود نور افزون گشت و ره پیدا شود
1.27 نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
1.28 یار، چشم تست ای مرد شكار از خس و خاشاك او را پاك دار
1.29 هین به جاروب زبان گردی مكن چشم را از خس ره آوردی مكن
1.30 چون كه مومن آینه ی مومن بود روی او ز آلودگی ایمن بود
1.31 یار آیینه است جان را در حزن بر رخ آیینه، ای جان دم مزن
1.32 تا نپوشد روی خود را در دمت دم فرو بردن بباید هر دمت
1.33 كم ز خاكی، چون كه خاكی یار یافت از بهاری صد هزار انوار یافت
1.34 آن درختی كاو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شكفت
1.35 در خزان چون دید او یار خلاف در كشید او رو و سر زیر لحاف
1.36 گفت یار بد بلا آشفتن است چون كه او آمد، طریقم خفتن است
1.37 پس بخسبم، باشم از اصحاب كهف به ز دقیانوس باشد خواب كهف
1.38 یقظه شان مصروف دقیانوس بود خوابشان سرمایه ی ناموس بود
1.39 خواب بیداریست چون با دانش است وای بیداری كه با نادان نشست
1.40 چون كه زاغان خیمه در گلشن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند
1.41 زآنكه بی گلزار بلبل خامش است غیبت خورشید بیداری ُكش است
1.42 آفتابا ترك این گلشن كنی تا كه تحت الارض را روشن كنی
1.43 آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست
1.44 خاصه خورشید كمالی كان سریست روز و شب كردار او روشنگریست
1.45 مطلع شمس آی اگر اسكندری بعد از آن هر جا روی نیكوفری
1.46 بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرقها بر مشرقت عاشق شود
1.47 حس خفاشت سوی مغرب دوان حس دُرّ پاشت سوی مشرق روان
1.48 راه حس، راه خران است ای سوار ای خران را تو مزاحم، شرم دار
1.49 پنج حسی هست جز این پنج حس آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
1.50 اندر آن بازار كایشان ماهرند حس مس را چون حس زر كی خرند؟
1.51 حس ابدان قوت ظلمت می خورد حس جان از آفتابی میچرد
1.52 ای ببرده رخت حسها سوی غیب دست چون موسی برون آور ز جیب
1.53 ای صفاتت آفتاب معرفت و آفتاب چرخ بنده یك صفت
1.54 گاه خورشید و گهی دریا شوی گاه كوه قاف و گه عنقا شوی
1.55 تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای فزون از وهمها و ز بیش بیش
1.56 روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و تركی چه كار؟
1.57 از تو ای بی نقش با چندین صور هم مشبه هم موحد خیره سر
1.58 گه مشبه را موحد می كند گه موحد را صور ره می زند
1.59 گه ترا گوید ز مستی بوالحسن یا صغیر السّن و یا رطب البدن
1.60 گاه نقش خویش ویران می كند از پی تنزیه جانان می كند
1.61 چشم حس را هست مذهب اعتزال دیده ی عقل است سنی در وصال
1.62 سخره حس اند اهل اعتزال خویش را سُنی نمایند از ضلال
1.63 هر كه در حس ماند او معتزلیست گر چه گوید سُنیم از جاهلیست
1.64 هر كه بیرون شد ز حس او سنی است اهل بینش چشم حس خویش بست
1.65 هر که از حس خدا دید آیتی در بر حق داشت بهتر طاعتی *
1.66 گر بدیدی حس حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را
1.67 گر نبودی حس دیگر مر ترا جز حس حیوان ز بیرون هوا
1.68 پس بنی آدم مكرم كی بدی؟ كی به حس مشترك محرم شدی
1.69 نامصور یا مصور گفتنت باطل آمد بی ز صورت رستنت
1.70 نامصور یا مصور پیش اوست كاو همه مغز است و بیرون شد ز پوست
1.71 گر تو كوری نیست بر اعمی حرج ور نه رو كالصبر مفتاح الفرج
1.72 پرده های دیده را داروی صبر هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
1.73 آینه دل چون شود صافی و پاك نقشها بینی برون از آب و خاك
1.74 هم ببینی نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را
1.75 چون خلیل آمد خیال یار من صورتش بت، معنی او بت شكن
1.76 شكر یزدان را كه چون او شد پدید در خیالش جان، خیال خود بدید
1.77 خاك درگاهت دلم را می فریفت خاك بر وی كاو ز خاكت میشكیفت
1.78 گفتم ار خوبم پذیرم این از او ور نه خود خندید بر من زشت رو
1.79 چاره آن باشد كه خود را بنگرم ور نه او خندد مرا، من كی خرم؟
1.80 او جمیل است و یحبّ للجمال كی جوان نو گزیند پیر زال
1.81 طیبات از بهر که للطیبین خوب خوبی را كند جذب از یقین
1.82 در هر آنچیزی که تو ناظر شوی میکند با جنس سیر ای معنوی *
1.83 در جهان هر چیز چیزی جذب كرد گرم گرمی را كشید و سرد سرد
1.84 قسم باطل، باطلان را می كشد باقیان را میکِشند اهل رَشد
1.85 ناریان مر ناریان را جاذب اند نوریان مر نوریان را طالب اند
1.86 صاف را هم صافیان طالب شوند درد را هم تیرگان جاذب شوند *
1.87 زنگ را هم زنگیان باشند یار روم را با رومیان افتاد کار *
1.88 چشم چون بستی ترا تاسه گرفت نور چشم از نور روزن كی شكفت؟
1.89 چشم چون بستی تو را جان کندنیست چشم را از نور روزن صبر نیست
1.90 تاسه تو جذب نور چشم بود تا بپیوندد به نور روز زود
1.91 چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا دان كه چشم دل ببستی، بر گشا
1.92 آن تقاضای دو چشم دل شناس كو همی جوید ضیاء بی قیاس
1.93 چون فراق آن دو نور بی ثبات تاسه آوردت گشادی چشمهات
1.94 پس فراق آن دو نور پایدار تاسه می آرد، مر آن را پاس دار
1.95 او چو می خواند مرا، من بنگرم لایق جذبم، و یا بد پیكرم
1.96 گر لطیفی زشت را در پی كند تسخری باشد كه او بر وی كند
1.97 كی ببینم روی خود را؟ ای عجب تا چه رنگم؟ همچو روزم، یا چو شب
1.98 نقش جان خویش می جستم بسی هیچ می ننمود نقشم از كسی
1.99 گفتم آخر آینه از بهر چیست؟ تا بداند هر كسی كه جنس كیست
1.100 آینه آهن برای لونهاست آینه سیمای جان، سنگین بهاست
1.101 آینه جان نیست الا روی یار روی آن یاری كه باشد زآن دیار
1.102 گفتم ایدل آینه كل را بجو رو به دریا، كار برناید ز جو
1.103 زین طلب بنده به كوی تو رسید درد مریم را به خرما بُن كشید
1.104 دیده تو چون دلم را دیده شد صد دل نادیده غرق دیده شد
1.105 آینه كلی بر آوردم ز دود دیدم اندر آینه نقش تو بود
1.106 آینه کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود
1.107 گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم
1.108 گفت وهمم كان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان
1.109 نقش من از چشم تو آواز داد كه منم تو، تو منی در اتحاد
1.110 كاندر این چشم منیر بی زوال از حقایق راه كی یابد خیال
1.111 در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد
1.112 آنكه سرمه نیستی در می كشد باده از تصویر شیطان می چشد
1.113 چشم او خانه خیال است و عدم نیستها را هست بیند لاجرم
1.114 چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال خانه هستی است، نی خانه خیال
1.115 تا یكی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم
1.116 یشم را آنگه شناسی از گهر كز خیال خود كنی كلی عبر
2. هِلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر و تنبیه نمودن او را
2.1 یك حكایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عیان را از قیاس
2.2 ماه روزه گشت در عهد عمر بر سر كوهی دویدند آن نفر
2.3 تا هلال روزه را گیرند فال آن یكی گفت ای عمر، اینك هلال
2.4 چون عمر بر آسمان مه را ندید گفت كاین مه از خیال تو دمید
2.5 ور نه من بیناترم افلاك را چون نمی بینم هلال پاك را
2.6 گفت تر كن دست و بر ابرو بمال آن گهان تو بر نگر سوی هلال
2.7 چون كه او تر كرد ابرو، مه ندید گفت ای شه نیست، مه شد ناپدید
2.8 گفت آری موی ابرو شد كمان سوی تو افكند تیری از گمان
2.9 چون یکی مو کژ شد از ابروی او شکل ماه نو نمود آن موی او *
2.10 موی كج چون پرده ی گردون شود چون همه اجزات كج شد، چون بود؟
2.11 چونكه موئی كج شد، او را راه زد تا به دعوی لاف دید ماه زد
2.12 راست كن اجزات را از راستان سر مكش از راست، رو ز آن آستان
2.13 هم ترازو را، ترازو راست كرد هم ترازو را، ترازو كاست كرد
2.14 هر كه با ناراستان هم سنگ شد در كمی افتاد و عقلش دنگ شد
2.15 رو أَشِدَّاءُ عَلَی الْكُفَّارِ باش خاك بر دل داری اغیار پاش
2.16 بر سر اغیار چون شمشیر باش هین مكن روباه بازی شیر باش
2.17 تا ز غیرت از تو یاران نگسلند زآنكه آن خاران عدوی این گلند
2.18 آتش اندر زن به گرگان چون سپند زآنكه این گرگان عدوی یوسفند
2.19 جان بابا، گویدت ابلیس هین تا به دم بفریبدت دیو لعین
2.20 این چنین تلبیس با بابات كرد آدمی را آن سیه رخ، مات كرد
2.21 بر سر شطرنج چست است این غراب تو مبین بازی به چشم نیم خواب
2.22 زآنكه فرزین بندها داند بسی كو بگیرد در گلویت چون خسی
2.23 در گلو ماند خس او سالها چیست آن خس؟ مهر جاه و مالها
2.24 مال خس باشد، چو هست آن بی ثبات در گلویت مانع آب حیات
2.25 گر برد مالت عدوی پر فنی ره زنی را، برده باشد ره زنی
3. دزدیدن شخصی ماری را از مارگیری و گزیدن و کشتن او
3.1 دزدكی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد
3.2 وارهید آن مارگیر از زخم مار مار ُكشت آن دزد خود را زار زار
3.3 مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
3.4 در دعا می خواستی جانم از او كش بیابم مار بستانم از او
3.5 شكر حق را كان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد
3.6 بس دعاها كان زیان است و هلاك وز كرم می نشنود یزدان پاك
3.7 مصلح است و مصلحت را داند او کان دعا را باز میگرداند او *
3.8 وان دعا گوینده شاکی میشود میبرد ظن بَد و، آن بَد بود *
3.9 می نداند کو بلای خویش خواست وز کرم حق آن بدو ناورد راست *
4. التماس كردن همراه عیسی علیه السلام از او زنده كردن استخوان را
4.1 گشت با عیسی یكی ابله رفیق استخوانها دید در گور عمیق
4.2 گفت ای روح الله، آن نام سنی كه بدان تو مرده زنده میكنی
4.3 مر مرا آموز تا احسان كنم استخوانها را بدان با جان كنم
4.4 گفت خامش كن، كه این كار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست
4.5 كان نفس خواهد ز باران پاك تر وز فرشته در روش چالاكتر
4.6 عمرها بایست کادم پاك شد تا امین مخزن افلاك شد
4.7 خود گرفتی این عصا در دست راست دست را دستان موسی از كجاست
4.8 گفت اگر من نیستم اسرار خوان هم تو بر خوان نام را بر استخوان
4.9 گفت عیسی، یارب این اسرار چیست؟ میل این ابله در این گفتار چیست؟
4.10 چون غم خود نیست این بیمار را؟ چون غم جان نیست این مُردار را؟
4.11 مرده خود را رها كردست او مرده بیگانه را جوید رفو
4.12 گفت حق، ادبارگر ادبار جوست خار روئیده جزای كشت اوست
4.13 آن كه تخم خار كارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان
4.14 گر گلی گیرد به كف خاری شود ور سوی یاری رود ماری شود
4.15 كیمیای زهر مار است آن شقی بر خلاف كیمیای متقی
4.16 هین مکن بر قول و فعلش اعتمید کو ندارد میوه ای ما نند بید *
5. اندرز كردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لاحول گفتن خادم
5.1 صوفیی می گشت در دور افق تا شبی در خانقاهی شد ُقنق
5.2 یك بهیمه داشت در آخُر ببست او به صدر صُفه با یاران نشست
5.3 پس مراقب گشت با یاران خویش دفتری باشد حضور یار بیش
5.4 دفتر صوفی سواد حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست
5.5 زادِ دانشمند، آثار قلم زاد صوفی چیست؟ انوار قدم
5.6 همچو صیادی سوی اشكار شد گام آهو دید و بر آثار شد
5.7 چند گاهش گام آهو در خور است بعد از آن خود ناف آهو رهبر است
5.8 چون كه شكر گام كرد و ره بُرید لاجرم زآن گام در كامی رسید
5.9 رفتن یك منزلی بر بوی ناف بهتر از صد منزل گام و طواف
5.10 سیر زاهد هر مهی تا پیشگاه سیر عارف هر دمی تا تخت شاه *
5.11 آن دلی كو مطلع مهتابهاست بهر عارف فتحت ابوابهاست
5.12 با تو دیوار است و با ایشان در است با تو سنگ و با عزیزان گوهر است
5.13 آنچه تو در آینه بینی عیان پیر اندر خشت بیند بیش از آن
5.14 پیر ایشان اند، كاین عالم نبود جان ایشان بود در دریای جود
5.15 پیش از این تن، عمرها بگذاشتند پیشتر از كشت، بر برداشتند
5.16 پیشتر از نقش، جان پذرفته اند پیشتر از بحر، دُرّها سفته اند
6. مشورت کردن خدای تعالی با فرشتگان در ایجاد خلق
6.1 مشورت می رفت در ایجاد خلق جانشان در بحر قدرت تا به حلق
6.2 چون ملایك مانع آن می شدند بر ملایك خفیه خنبك می زدند
6.3 مطلع بر نقش هر كه هست شد پیش از آن كاین نفس كل، پا بست شد
6.4 پیشتر ز افلاك، كیوان دیده اند پیشتر از دانه ها نان دیده اند
6.5 بی دماغ و دل، پر از فكرت بدند بی سپاه و جنگ بر نصرت زدند
6.6 آن عیان نسبت به ایشان فكرت است ور نه خود نسبت به دوران رویت است
6.7 فکر چه؟ آنجا همه نور است پاک بهر توست این لفظ فکر ای فکرناک *
6.8 فكرت از ماضی و مستقبل بود چون از این دو رست مشكل حل شود
6.9 دیده چون بی كیف هر با كیف را دیده پیش از كان صحیح و زیف را
6.10 پیشتر از خلقت انگورها خورده می ها و نموده شورها
6.11 در تموز گرم می بینند دی در شعاع شمس می بینند فی
6.12 در دل انگور می را دیده اند در فنای محض شی را دیده اند
6.13 روح از انگور، می را دیده است روح از معدوم، شی را دیده است
6.14 آسمان در دور ایشان جرعه نوش آفتاب از جودشان زربفت پوش
6.15 چون از ایشان مجتمع بینی دو یار هم یكی باشند و هم ششصد هزار
6.16 بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان
6.17 مفترق شد آفتاب جانها در درون روزن ابدانها
6.18 چون نظر بر قرص داری، خود یكیست آنكه شد محجوب ابدان در شكیست
6.19 تفرقه در روح حیوانی بود نفس واحد روح انسانی بود
6.20 چون كه حق رشّ علیهم نورهُ مفترق هرگز نگردد نور او
6.21 روح انسانی کنفس واحده است روح حیوانی سفال جامده است *
6.22 عقل جز از رمز این آگاه نیست واقف این سِرّ بجز الله نیست *
6.23 عقل را خود با چنین سودا چه کار؟ َکرّ مادر زاد را سُرنا چکار؟ *
6.24 یك زمان بگذار ای همره ملال تا بگویم وصف خالی زآن جمال
6.25 در بیان ناید جمال خال او هر دو عالم چیست؟ عكس خال او
6.26 چون كه من از خال خوبش دم زنم نطق می خواهد كه بشكافد تنم
6.27 همچو موری اندر این خرمن خوشم تا فزون از خویش باری می كشم
6.28 كی گذارد آنكه رشك روشنی است تا بگویم آنچه فرض و گفتنی است
7. بسته شدن تقریر معنی حكایت به سبب میل مستمعان به استماع ظاهر
7.1 بحر، كف پیش آرد و، سدّی كند جر كند، از بعد جر، مدّی كند
7.2 این زمان بشنو چه مانع شد مگر مستمع را رفت دل جای دگر
7.3 خاطرش شد سوی صوفی قنق اندر آن سودا فرو شد تا عُنق
7.4 لازم آمد باز رفتن زین مقال سوی آن افسانه بهر وصف حال
7.5 صوفی صورت مپندار ای عزیز همچو طفلان، تا كی از جوز و مویز؟
7.6 جسم ما جوز و مویز است ای پسر گر تو مردی، زین دو چیز اندر گذر
7.7 ور تو اندر بگذری، اكرام حق بگذراند مر ترا از نه طبق
8. التزام کردن خادم تیمار بهیمه را و تخلف نمودن
8.1 بشنو اكنون صورت افسانه را لیك هین، از َكه جدا كن دانه را
8.2 حلقه آن صوفیان مستفید چونكه در وجد و طرب آخر رسید
8.3 خوان بیاوردند بهر میهمان از بهیمه یاد آورد آن زمان
8.4 گفت خادم را كه در آخُر برو راست كن بهر بهیمه كاه و جو
8.5 گفت لا حول، این چه افزون گفتن است از قدیم این كارها كار من است
8.6 گفت تر كن آن جوش را از نخست كان خرک پیر است و دندانهاش سست
8.7 گفت لاحول، این چه می گویی مها؟ از من آموزند این ترتیبها
8.8 گفت پالانش فرو نه پیش پیش داروی منبل بنه بر پشت ریش
8.9 گفت لاحول آخر این حكمت گزار جنس تو مهمانم آمد صد هزار
8.10 جمله راضی رفته اند از پیش ما هست مهمان جان ما و خویش ما
8.11 گفت آبش ده و لیكن شیر گرم گفت لاحول از توام بگرفت شرم
8.12 گفت اندر جو تو كمتر كاه كن گفت لاحول این سخن كوتاه كن
8.13 گفت جایش را بروب از سنگ و پُشك ور بود تر، ریز بر وی خاك خشك
8.14 گفت لاحول ای پدر لاحول كن با رسول اهل كمتر گو سخن
8.15 گفت بستان شانه پشت خر بخار گفت لاحول ای پدر شرمی بدار
8.16 گفت دم افسار را کوته ببند تا ز غلطیدن نیفد او ببند *
8.17 گفت لاحول، ای پدر چندین منال بهر خر چندین مرو اندر جوال *
8.18 گفت بر پشتش فکن جل زودتر زانکه شب سرماست ای کان هنر *
8.19 گفت لاحول، ای پدر چندین مگو استخوان در شیر نبود، تو مجو *
8.20 من ز تو استاترم در فن خود میهمان آید مرا از نیک و بد *
8.21 لایق هر میهمان خدمت کنم من ز خدمت چون گل و چون سوسنم *
8.22 خادم این گفت و میان بربست چُست گفت رفتم كاه و جو آرم نخست
8.23 رفت و از آخُر نكرد او هیچ یاد خواب خرگوشی بدان صوفی فتاد
8.24 رفت خادم جانب اوباش چند كرد بر اندرز صوفی ریش خند
8.25 صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فراز
8.26 كان خرش در چنگ گرگی مانده بود پاره ها از پشت و رانش میربود
8.27 گفت لاحول این چه مالیخولیاست ای عجب آن خادم مشفق كجاست
8.28 باز می دید آن خرش در راهرو گه به چاهی می فتاد و گه به گو
8.29 گونگون می دید ناخوش واقعه فاتحه میخواند با القارعه
8.30 گفت چاره چیست؟ یاران جَسته اند رفته اند و جمله درها بسته اند
8.31 باز می گفت ای عجب کان خادمك نی كه با ما گشت هم نان و نمك؟
8.32 من نكردم با وی الا لطف، ولین او چرا با من كند بر عكس؟ كین
8.33 هر عداوت را سبب باید سند ور نه جنسیت وفا تلقین كند
8.34 باز می گفت آدم با لطف وجود كی بر آن ابلیس جوری كرده بود؟
8.35 آدمی مر مار و كژدم را چه كرد؟ كه همی خواهد مر او را مرگ و درد
8.36 گرگ را خود خاصیت بدریدن است این حسد در خلق آخر روشن است
8.37 باز می گفت این گمان بد خطاست بر برادر این چنین ظنم چراست؟
8.38 باز گفتی، حزم سوء الظن تست هر كه بد ظن نیست، كی ماند درست؟
8.39 صوفی اندر وسوسه، و آن خر چنان كه چنان بادا جز ای دشمنان
8.40 آن خر مسكین میان خاك و سنگ كژ شده پالان دریده پالهنگ
8.41 خسته از ره، جمله شب بی علف گاه در جان كندن و، گه در تلف
8.42 خر همه شب ذكر گویان، کای اله جو رها كردم، كم از یك مشت كاه
8.43 با زبان حال می گفت، ای شیوخ رحمتی كه سوختم زین خام شوخ
8.44 آنچه آن خر دید از رنج و عذاب مرغ خاكی بیند اندر سیل آب
8.45 بس به پهلو گشت آن شب تا سحر آن خر بیچاره از جوع البقر
8.46 ناله میکرد از فراق کاه وجو مستمند از اشتیاق کاه و جو *
8.47 همچنین در محنت و در درد و سوز نالها میکرد از شب تا بروز *
8.48 روز شد خادم بیامد بامداد زود پالان جست بر پشتش نهاد
8.49 خر فروشانه دو سه زخمش بزد كرد با خر آنچه با سگ می سزد
8.50 خر جهنده گشت از تیزی نیش كو زبان تا خر بگوید حال خویش؟
9. گمان بردن كاروانیان كه مگذ بهیمه صوفی رنجور است
9.1 چونكه صوفی بر نشست و شد روان رو در افتادن گرفت او هر زمان
9.2 هر زمانش خلق بر می داشتند جمله رنجورش همی پنداشتند
9.3 آن یكی گوشش همی پیچید سخت و آندگر در زیر گامش جست لخت
9.4 و آن دگر در نعل او می جست سنگ و آن دگر در چشم او می دید رنگ
9.5 باز می گفتند ای شیخ این ز چیست؟ دی نمی گفتی كه شكر این خر قوی است؟
9.6 گفت آن خر كاو به شب لاحول خورد جز بدین شیوه نباشد راه برد
9.7 چونكه قوت خر به شب لاحول بود شب مسبح بود و روز اندر سجود
9.8 چون ندارد کس غم تو ممتحن خویش کار خویش باید ساختن *
9.9 آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام علیكشان كم جو امان
9.10 خانه دیو است دلهای همه كم پذیر از دیو مردم دمدمه
9.11 از دم دیو آنكه او لاحول خورَد هم چو آن خر در سر آید در نبرد
9.12 هر كه در دنیا خورد تلبیس دیو و ز عدوی دوست رو تعظیم و ریو
9.13 در ره اسلام و بر پول صراط در سر آید همچو آن خر از ُخباط
9.14 عشوه های یار بد منیوش هین دام بین، ایمن مرو تو بر زمین
9.15 صد هزار ابلیس لاحول آر بین آدما ابلیس را در مار بین
9.16 دم دهد گوید ترا ای جان و دوست تا چو قصابی كشد از دوست پوست
9.17 دم دهد تا پوستت بیرون كشد وای آن كز دشمنان افیون چشد
9.18 سر نهد بر پای تو قصاب وار دم دهد تا خونت ریزد زار زار
9.19 همچو شیران، صید خود را خویش ُكن ترك عشوه اجنبی و خویش كن
9.20 همچو خادم دان مراعات خسان بی كسی بهتر ز عشوه ناكسان
9.21 در زمین مردمان خانه مكن كار خود كن كار بیگانه مكن
9.22 كیست بیگانه تن خاكی تو كز بر ای اوست غمناكی تو
9.23 تا تو تن را چرب و شیرین میدهی جوهر جان را نبینی فربهی
9.24 گر میان مُشك تن را جا شود روز مردن گند او پیدا شود
9.25 مشك را بر تن مزن بر دل بمال مشك چه بود؟ نام پاك ذو الجلال
9.26 آن منافق مشك بر تن می نهد روح را در قعر گلخن می نهد
9.27 بر زبان نام حق و، در جان او گندها از فكر بی ایمان او
9.28 ذكر با او همچو سبزه ی گلخن است بر سر مبرز، گل است و سوسن است
9.29 آن نبات آن جا یقین عاریت است جای آن گل مجلس است و عشرت است
9.30 طیبات آمد به سوی طیبین مر خبیثین را خبیثات است هین
9.31 كین مدار، آنها كه از كین گمرهند گورشان پهلوی كین داران نهند
9.32 اصل كینه دوزخ است و، كین تو جزو آن كل است و خصم دین تو
9.33 چون تو جزو دوزخی هین هوش دار جزو سوی كل خود گیرد قرار
9.34 ور تو جزو جنتی ای نامدار عیش تو باشد چوجنت پایدار *
9.35 تلخ با تلخان یقین ملحق شود كی دم باطل قرین حق شود؟
9.36 ای برادر تو همان اندیشه ای ما بقی تو استخوان و ریشه ای
9.37 گر گل است اندیشه ی تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه ی گلخنی
9.38 گر گلابی، بر سر و جیبت زنند ور تو چون بولی، برونت افكنند
9.39 طبلها در پیش عطاران ببین جنس را با جنس خود كرده قرین
9.40 تو رهائی جو ز ناجنسان بجد صحبت ناجنس گور است و لحد *
9.41 جنسها با جنسها آمیخته زین تجانس زینتی انگیخته
9.42 گر در آمیزند عود و شِكرش برگزیند یك یك از همدیگرش
9.43 طبلها بشكست و جانها ریختند نیك و بد در همدگر آمیختند
9.44 حق فرستاد انبیا را بهر این تا جدا گردد از ایشان کفر و دین *
9.45 حق فرستاد انبیا را با ورق تا گزید این دانه ها را بر طبق
9.46 مومن و کافر مسلمان وجهود پیش از ایشان جمله یکسان مینمود *
9.47 پیش از ایشان ما همه یكسان بدیم كس ندانستی كه ما نیك و بدیم
9.48 بود نقد وقلب در عالم روان چون جهان شب بود و ما چون شب روان
9.49 تا بر آمد آفتاب انبیا گفت ای غش دور شو، صافی بیا
9.50 چشم داند فرق كردن رنگ را چشم داند لعل را و سنگ را
9.51 چشم داند گوهر و خاشاك را چشم را زآن می خلد خاشاكها
9.52 دشمن روزند این قلابكان عاشق روزند آن زرهای كان
9.53 زآنكه روز است آینه ی تعریف او تا ببیند اشرفی تشریف او
9.54 حق قیامت را لقب زآن روز كرد روز بنماید جمال سرخ و زرد
9.55 پس حقیقتِ روز، سّر اولیاست روز پیش مهرشان چون سالهاست
9.56 عكس راز مرد حق دانید روز عكس ستاریش، شام چشم دوز
9.57 زآن سبب فرمود یزدان، وَ الضحی وَ الضُّحی نور ضمیر مصطفی
9.58 قول دیگر كاین ضُحی را خواست دوست از برای آنكه این هم عكس اوست
9.59 ورنه، بر فانی قسم گفتن خطاست خود فنا چه لایق گفت خداست؟
9.60 از خلیلی لا اُحب الافلین پس فنا چون خواست رب العالمین؟
9.61 لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ گفت آن خلیل كی فنا خواهد از این رب جلیل؟
9.62 باز وَ اللَّیلِ است، ستاری او وین تن خاكیّ زنگاری او
9.63 آفتابش چون بر آمد زآن فلك با شب تن گفت، هین ما ودّعك
9.64 وصل پیدا گشت از عین بلا زآن حلاوت شد عبارت ما قلی
9.65 هر عبارت خود نشان حالتیست حال چون دست و، عبارت آلتیست
9.66 آلت زرگر به دست كفشگر همچو دانه ی كشت كرده ریگ در
9.67 و آلت اسكاف پیش بَرزگر پیش سگ نِه استخوان، نه پیش خر
9.68 بود انا الحق در لب منصور نور بود انا الله در لب فرعون زور
9.69 شد عصا اندر كف موسی گوا شد عصا اندر كف ساحر هبا
9.70 زین سبب عیسی بدان همراه خَود در نیاموزید آن اسم صمد
9.71 كو نداند، نقص بر آلت نهد سنگ بر گل زن تو، آتش كی جهد؟
9.72 دست و آلت همچو سنگ و آهن است جفت باید جفت شرط زادن است
9.73 آن كه بی جفت است و بی آلت یكیست در عدد شك است و آن یك بی شكیست
9.74 آنكه دو گفت و سه گفت و بیش ازین متفق باشند در واحد یقین
9.75 احولی چون رفع شد، یكسان شوند آن دو سه گویان، یكی گویان شوند
9.76 گر یكی گویی تو در میدان او گرد برمیگرد، از چوگان او
9.77 گوی آنگه راست و بی نقصان شود كو ز زخم دست شه رقصان شود
9.78 گوش دار ای احول اینها را به هوش داروی دیده بكش از راه گوش
9.79 بس كلام پاك در دلهای كور می نپاید میرود تا اصل نور
9.80 و آن فسون دیو در دلهای كژ می رود چون كفش كژ در پای كژ
9.81 گر چه حكمت را به تكرار آوری چون تو نا اهلی، شود از تو بری
9.82 ور چه بنویسی نشانش میكنی ور چه میلافی بیانش میكنی
9.83 او ز تو رو در كشد ای پر ستیز بندها را بگسلد بهر گریز
9.84 ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغ دست آموز تو
9.85 او نپاید پیش هر نااوستا همچو باز شه، به خانه ی روستا
10. یافتن پادشاه باز خویش را در خانه ی كمپیر و مبتلا شدن
10.1 علم آن باز است، كو از شه گریخت سوی آن كمپیر كاو می آرد بیخت
10.2 تا كه ُتتماجی پزد اولاد را دید آن باز خوش و خوش زاد را
10.3 پایكش بست و پرش كوتاه كرد ناخنش ببرید و قوتش كاه كرد
10.4 گفت نااهلان نكردندت به ساز پَر فزود از حد و ناخن شد دراز
10.5 دست هر نااهل بیمارت كند سوی مادر آ، كه تیمارت كند
10.6 مِهر جاهل را چنین دان ای رفیق كژ رود جاهل همیشه در طریق
10.7 جاهل ار با تو نماید همدلی عاقبت زخمت زند از جاهلی *
10.8 روز شه در جستجو بی گاه شد سوی آن كمپیر و آن خرگاه شد
10.9 دید ناگه باز را در دود و گرد شه بر او بگریست زار و نوحه كرد
10.10 گفت هر چند این جزای كار تست كه نباشی در وفای ما درست
10.11 چون كنی از خلد در دوزخ فرار؟ غافل از لا یستوی، اصحاب نار
10.12 این سزای آنكه از شاه خبیر خیره بگریزد به خانه ی گنده پیر
10.13 گنده پیر جاهل این دنیا دنیست هر که مایل شد بدو خوار و غبیست *
10.14 هست دنیا جاهل و جاهل پرست عاقل آن باشد که زین جاهل برست *
10.15 هر که با جاهل بود همراز باز آن رسد با او که با آن شاهباز *
10.16 باز میمالید پر بر دست شاه بی زبان می گفت من كردم گناه
10.17 پس كجا نالد؟ كجا زارد لئیم؟ گر تو نپذیری بجز نیك؟ ای كریم
10.18 سَر کجا بنهد ظلوم شرمسار؟ جز بدرگاه تو ای آمرزگار *
10.19 لطف شه جان را، جنایتجو كند ز آنكه شه هر زشت را نیكو كند
10.20 رو مكن زشتی كه نیكیهای ما زشت آید پیش آن زیبای ما
10.21 خدمت خود را سزا پنداشتی تو لوای جرم از آن افراشتی
10.22 چون تو را ذكر و دعا دستور شد ز آن دعا كردن دلت مغرور شد
10.23 هم سخن دیدی تو خود را با خدا ای بسا كس زین گمان افتد جدا
10.24 گر چه با تو شه نشیند بر زمین خویشتن بشناس و نیكوتر نشین
10.25 باز گفت ای شه پشیمان می شوم توبه كردم نو مسلمان می شوم
10.26 آنكه تو مستش كنی و شیر گیر گر ز مستی كژ رود، عذرش پذیر
10.27 گر چه ناخن رفت چون باشی مرا بر كنم من پرچم خورشید را
10.28 ور چه پرم رفت چون بنوازیم چرخ بازی کم كند در بازیم
10.29 گر كمر بخشیم، ُكه را بر كنم گر دهی كِلكی، علمها بشكنم
10.30 آخر از پشه نه كم باشد تنم ملك نمرودی به پر بر هم زنم
10.31 در ضعیفی تو مرا بابیل گیر هر یكی خصم مرا چون پیل گیر
10.32 قدر فندق افكنم، گردد خریق بندقم در فعل صد چون منجنیق
10.33 گرچه سنگم هست مقدار نخود لیک در هیجا نه سر ماند نه خود *
10.34 موسی آمد در وغا با یك عصاش زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش
10.35 هر رسولی یك تنه كان در زده ست بر همه آفاق تنها بر زده ست
10.36 نوح چون شمشیر در خواهید ازو موج طوفان گشت از او شمشیر خو
10.37 احمدا خود كیست اسپاه زمین؟ ماه بین بر چرخ و بشكافش جبین
10.38 تا بداند سعد و نحس بی خبر دور تست این دور نه دور قمر
10.39 دور تست ایرا كه موسای كلیم آرزو می برد زین دورت مقیم
10.40 چون كه موسی رونق دور تو دید كاندر او صبح تجلی می دمید
10.41 گفت یا رب آن چه دور رحمت است آن گذشت از رحمت، اینجا رویت است
10.42 غوطه ده موسای خود را در بحار از میان دوره ی احمد بر آر
10.43 گفت یا موسی بدان بنمودمت راه آن خلوت بدان بگشودمت
10.44 كه تو زآن دوری درین دور، ای كلیم پا بكش، زیرا دراز است این گلیم
10.45 من كریمم نان نمایم بنده را تا بگریاند طمع آن زنده را
10.46 بینی طفلی بمالد مادری تا شود بیدار واجوید خوری
10.47 كاو گرسنه خفته باشد بی خبر و آن دو پستان می خلد از مهر، در
10.48 كنتُ كنزا رحمة مخفیة فابتعثت أمة مهدیة
10.49 هر كراماتی كه می جویی به جان او نمودت تا طمع كردی در آن
10.50 چند بت بشكست احمد در جهان تا كه یا رب گوی گشتند امتان
10.51 گر نبودی كوشش احمد، تو هم می پرستیدی چو اجدادت صنم
10.52 این سرت وارست از سجده ی صنم تا بدانی حق او را بر امم
10.53 گر توانی شكر این رستن بگو كز بت باطن همت برهاند او
10.54 مر سرت را چون رهانید از بتان هم بدان قوت تو دل را وارهان
10.55 سر ز شكر دین از آن بر تافتی كز پدر میراث ارزان یافتی
10.56 مرد میراثی چه داند قدر مال؟ رستمی جان كند و مجان یافت زال
10.57 چون بگریانم بجوشد رحمتم آن خروشنده بنوشد نعمتم
10.58 گر نخواهم داد، خود ننمایمش چونش كردم بسته دل، بگشایمش
10.59 رحمتم موقوف آن خوش گریه هاست چون گرست از بحر رحمت موج خاست
10.60 تا نگرید ابر کی خندد چمن تا نگرید طفل کی جوشد لبن
11. حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه بجهة غریمان به الهام حقتعالی
11.1 بود شیخی دائما او وامدار از جوانمردی كه بود آن نامدار
11.2 ده هزاران وام كردی از مهان خرج كردی بر فقیران جهان
11.3 هم به وام او خانقاهی ساخته خان و مان و خانقه درباخته
11.4 احمد خضرویه بودی نام او خدمت عشاق بودی کام او *
11.5 وام او را حق ز هر جا می گزارد كرد حق بهر خلیل، از ریگ آرد
11.6 گفت پیغمبر كه در بازارها دو فرشته می كنند دائم ندا
11.7 كای خدا، تو منفقان را ده خلف وی خدا تو ممسكان را ده تلف
11.8 خاصه آن منفق كه جان انفاق كرد حلق خود قربانی خلاق كرد
11.9 حلق پیش آورد اسماعیل وار كارد بر حلقش نیارد كردگار
11.10 پس شهیدان، زنده زین رویند و خوش تو بدان، قالب بمنگر گبر وَش
11.11 چون خلف دادستشان جان بقا جان ایمن، از غم و رنج و شقا
11.12 شیخ وامی، سالها این كار كرد می ستد، می داد، همچون پای مرد
11.13 تخمها می كاشت تا روز اجل تا بود روز اجل، میر اجل
11.14 چونكه عمر شیخ در آخر رسید در وجود خود نشان مرگ دید
11.15 وام خواهان گرد او بنشسته جمع شیخ بر خود خوش گدازان همچو شمع
11.16 وام خواهان گشته نومید و ترش درد دلها یار شد با درد ُشش
11.17 شیخ گفت این بد گمانان را نگر نیست حق را چار صد دینار زر؟
11.18 كودكی حلوا ز بیرون بانگ زد لاف حلوا بر امید دانگ زد
11.19 شیخ اشارت كرد خادم را به سر كه برو آن جمله حلوا را بخر
11.20 تا غریمان چونكه آن حلوا خورند یك زمانی تلخ در من ننگرند
11.21 در زمان خادم برون آمد ز در تا خرد آن جمله حلوا زان پسر
11.22 گفت او را کاین همه حلوا به چند؟ گفت كودك نیم دینار است و اند
11.23 گفت نی، از صوفیان افزون مجو نیم دینارت دهم دیگر مگو
11.24 او طبق بنهاد اندر پیش شیخ تو ببین اسرار سِر اندیش شیخ
11.25 كرد اشارت با غریمان كاین نوال نك تبرك، خوش خورید این را حلال
11.26 بهر فرمان جملگی حلقه زدند خوش همی خوردند حلوا همچو قند *
11.27 چون طبق خالی شد، آن كودك سِتد گفت دینارم بده ای با خرد
11.28 شیخ گفتا از كجا آرم درم وام دارم، میروم سوی عدم
11.29 كودك از غم زد طبق را بر زمین ناله و گریه بر آورد و حنین
11.30 ناله میکرد و فغان و های های كای مرا بشكسته بودی هر دو پای
11.31 كاشكی من گِرد گلخن گشتمی بر در این خانقه نگذشتمی
11.32 صوفیان طبل خوار لقمه جو سگ دلان همچو گربه روی شو
11.33 از غریو كودك آنجا خیر و شر گرد آمد گشت بر كودك حشر
11.34 پیش شیخ آمد كه ای شیخ درشت تو یقین دان كه مرا استاد كشت
11.35 گر بر اُستا روم دست تهی او مرا بكشد، اجازت میدهی؟
11.36 و آن غریمان هم به انكار و ُجحود رو به شیخ آورده، كاین بازی چه بود؟
11.37 مال ما خوردی مظالم میبری از چه بود این ظلم دیگر بر سری؟
11.38 تا نماز دیگر آن كودك گریست شیخ دیده بست و بر وی ننگریست
11.39 شیخ فارغ از جفا و از خلاف در كشیده روی چون مه در لحاف
11.40 با اجل خوش، با ازل خوش، شاد كام فارغ از تشنیع و گفتِ خاص و عام
11.41 آنكه جان در روی او خندد چو قند از ترش روئی خلقش چه گزند؟
11.42 آنكه جان بوسه دهد بر چشم او كی خورد غم از فلك وز خشم او؟
11.43 در شب مهتاب مه را بر سماك از سگان و عوعو ایشان چه باك؟
11.44 سگ وظیفه ی خود به جا می آورد مه وظیفه ی خود به رخ میگسترد
11.45 كارَك خود میگزارد هر كسی آب نگذارد صفا بهر خسی
11.46 خس خسانه میرود بر روی آب آب صافی میرود بی اضطراب
11.47 مصطفی مه می شكافد نیم شب ژاژ میخاید ز كینه بو لهب
11.48 آن مسیحا مرده زنده می كند و آن جهود از خشم سبلت میكند
11.49 بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه؟ خاصه ماهی كاو بود خاص اله؟
11.50 می خورد شه بر لب جو تا سحر در سماع از بانگ چغزان بی خبر
11.51 هم شدی توزیع كودك دانگ چند همت شیخ آن سخا را كرد بند
11.52 تا كسی ندهد به كودك هیچ چیز قوت پیران از آن بیش است نیز
11.53 شد نماز دیگر آمد خادمی یك طبق بر كف ز پیش حاتمی
11.54 صاحب مالی و حالی پیش پیر هدیه بفرستاد كز وی بد خبیر
11.55 چار صد دینار بر گوشه ی طبق نیم دینار دگر اندر ورق
11.56 خادم آمد شیخ را اكرام كرد و آن طبق بنهاد پیش شیخ فرد
11.57 چون طبق را از غطا واكرد رو خلق دیدند آن كرامت را از او
11.58 آه و افغان از همه برخاست زود كای سر شیخان و شاهان این چه بود؟
11.59 این چه سرّ است این چه سلطانی است باز؟ ای خداوندِ خداوندان راز
11.60 ما ندانستیم ما را عفو كن بس پراكنده كه رفت از ما سخن
11.61 ما كه كورانه عصاها می زنیم لاجرم قندیلها را بشكنیم
11.62 ما چو كرّان ناشنیده یك خطاب هرزه گویان از قیاس خود جواب
11.63 ما ز موسی پند نگرفتیم كاو گشت از انكار خضری زرد رو
11.64 با چنان چشمی كه بالا می شتافت نور چشمش آسمان را می شكافت
11.65 كرده با چشمت تعصب موسیا از حماقت چشم موش آسیا
11.66 شیخ فرمود آن همه گفتار و قال من بحل كردم شما را آن جدال
11.67 ِسرّ این آن بود كز حق خواستم لاجرم بنمود راه راستم
11.68 گفت آن دینار اگر چه اندك است لیك موقوف غریو كودك است
11.69 تا نگرید كودك حلوا فروش بحر بخشایش نمی آید به جوش
11.70 ای برادر طفل طفل چشم تست كام خود موقوف زاری دان نخست
11.71 کام تو موقوف زاری دل است بی تضرع کامیابی مشکل است *
11.72 گر همی خواهی که مشکل حل شود خار محرومی بگل مبدل شود *
11.73 گر همی خواهی كه آن خلعت رسد پس بگریان طفل دیده بر جسد
12. ترسانیدن شخصی زاهدی را، كه كم گری تا كور نشوی
12.1 زاهدی را گفت یاری در عمل كم گری تا چشم را ناید خلل
12.2 گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند، یا نبیند، آن جمال
12.3 گر ببیند نور حق خود چه غم است؟ در وصال حق دو دیده چه كم است
12.4 ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشم شقی، گو كور شو
12.5 غم مخور از دیده گان، عیسی تراست چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
12.6 عیسی روح تو با تو حاضر است نصرت از وی خواه كاو خوش ناصر است
12.7 لیك پیکار تن پُر استخوان بر دل عیسی منه تو هر زمان
12.8 همچو آن ابله كه اندر داستان ذكر او كردیم بهر راستان
12.9 زندگی تن مجو از عیسی ات كام فرعونی مخواه از موسی ات
12.10 بر دل خود كم نه اندیشه ی معاش عیش كم ناید، تو بر درگاه باش
12.11 این بدن خرگاه آمد روح را یا مثال كشتیی مر نوح را
12.12 ترك چون باشد بیابد خرگهی خاصه چون باشد عزیز درگهی
13. تمامی قصه ی زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام
13.1 چونکه عیسی دید کان ابله رفیق جز که استیزه نمیداند طریق *
13.2 می نگیرد پند او از ابلهی بخل میپندارد او از گمرهی *
13.3 خواند عیسی نام حق بر استخوان از برای التماس آن جوان
13.4 حكم یزدان از پی آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده كرد
13.5 از میان بر جست یك شیر سیاه پنجه ای زد كرد نقشش را تباه
13.6 كله اش بر كند و مغزش ریخت زود مغز جوزی كاندر او مغزی نبود
13.7 گر ورا مغزی بُدی، زاشكستنش خود نبودی نقص، الا بر تنش
13.8 گفت عیسی، چون شتابش كوفتی؟ گفت ز آن رو كه تو زو آشوفتی
13.9 گفت عیسی، چون نخوردی خون مرد؟ گفت در قسمت نبودم رزق خورد
13.10 ای بسا كس همچو آن شیر ژیان صید خود ناخورده رفته از جهان
13.11 قسمتش كاهی نه و، حرصش چو كوه جسته بی وجهی وجوه از هر گروه
13.12 جمع کرده مال و رفته سوی گور دشمنان در ماتم او کرده سور *
13.13 ای میسر كرده ما را در جهان سخره و پیکار از ما وارهان
13.14 طعمه بنموده به ما، وآن بوده شست آنچنان بنما به ما، آن را كه هست
13.15 گفت آن شیر ای مسیحا این شكار بود خالص از برای اعتبار
13.16 گر مرا روزی بُدی اندر جهان خود چه كاراستی مرا با مردگان؟
13.17 این سزای آنكه یابد آب صاف همچو خر در جو بمیزد از گزاف
13.18 گر بداند قیمت آن جوی خر او بجای پا نهد در جوی سر
13.19 او بیابد آنچنان پیغمبری میر آبی، زندگانی پروری
13.20 چون نمیرد پیش او؟ كز امر كن ای امیر آب ما را زنده كن
13.21 هین سگ این نفس را زنده مخواه كاو عدوی جان تست از دیرگاه
13.22 خاك بر سر استخوانی را كه آن مانع این سگ بود از صید جان
13.23 سگ نه ای بر استخوان چون عاشقی؟ دیوچه وار از چه بر خون عاشقی؟
13.24 آن چه چشم است؟ آنكه بیناییش نیست ز امتحانها جز كه رسوائیش نیست
13.25 سهو باشد ظنها را گاه گاه این چه ظن است؟ اینكه كور آمد براه
13.26 کرده ای بر دیگران نوحه گری مدتی بنشین و بر خود میگری
13.27 ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود نور شمع از گریه روشن تر شود
13.28 هر كجا نوحه كنند آنجا نشین زآنكه تو اولیتری اندر حنین
13.29 زآنكه ایشان در فراق فانی اند غافل از لعل بقای كانی اند
13.30 زآنكه بر دل نقش تقلید است بند رو به آب چشم، بندش را برند
13.31 زآنكه تقلید آفت هر نیكوئیست كه بود تقلید اگر كوه قوی است
13.32 گر ضریری لمترست و تیز خشم گوشتِ پاره اش دان چو او را نیست چشم
13.33 گر سخن گوید ز مو باریكتر آن سرش را زآن سخن نبود خبر
13.34 مستیی دارد ز گفت خود، ولیك از بر وی تا به می راهیست نیك
13.35 همچو جوی است او، نه آبی میخورد آب از او بر آب خواران بگذرد
13.36 آب در جو زآن نمی گیرد قرار زآنكه آن جو نیست تشنه و آب خوار
13.37 همچو نائی ناله ی زاری كند لیك پیکار خریداری كند
13.38 نوحه گر باشد مقلد در حدیث جز طمع نبود مراد آن خبیث
13.39 نوحه گر گوید حدیث سوزناك لیك كو سوز دل و دامان چاك؟
13.40 از محقق تا مقلد فرقهاست كاین چو داود است و آن دیگر صداست
13.41 منبع گفتار این سوزی بود و آن مقلد كهنه آموزی بود
13.42 هین مشو غره بدان گفت حزین بار بر گاو است و بر گردون حنین
13.43 هم مقلد نیست محروم از ثواب نوحه گر را مزد باشد در حساب
13.44 كافر و مومن خدا گویند، لیك در میان هر دو فرقی هست نیك
13.45 آن گدا گوید خدا از بهر نان متقی گوید خدا از عین جان
13.46 الله الله میزنی از بهر نان بی طمع پیش آی و الله را بخوان *
13.47 گر بدانستی گدا از گفت خویش پیش چشم او نه كم ماندی نه پیش
13.48 سالها گوید خدا آن نان خواه همچو خر مصحف كِشد از بهر كاه
13.49 گر بدل در تافتی گفت لبش ذره ذره گشته بودی قالبش
13.50 نام دیوی ره برد در ساحری تو به نام حق پشیزی می بری؟
14. خاریدن روستایی در تاریكی شیر را به ظن آن كه گاو است
14.1 روستایی گاو در آخُر ببست شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
14.2 روستایی شد در آخُر سوی گاو گاو را می جُست شب آن ُكنج كاو
14.3 دست می مالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
14.4 گفت شیر ار روشنی افزون بدی زهره اش بدریدی و دل خون شدی
14.5 این چنین گستاخ زآن میخاردم كاو در این شب گاو می پنداردم
14.6 حق همی گوید كه ای مغرور كور نی ز نامم پاره پاره گشت طور؟
14.7 كه لو انزلنا كتابا للجبل لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل
14.8 از من ار كوه احد واقف بدی پاره گشتی و دلش پر خون شدی
14.9 از پدر وز مادر این بشنیده ای لاجرم غافل در این پیچیده ای
14.10 گر تو بی تقلید از آن واقف شوی بی نشان، بی جای، چون هاتف شوی
15. فروختن صوفیان بهیمه ی صوفی مسافر را بجهت سفره و سماع
15.1 بشنو این قصه پی تهدید را تا بدانی آفت تقلید را
15.2 صوفیی در خانقاه از ره رسید مركب خود بُرد و در آخُر كشید
15.3 آبكش داد و علف از دست خویش نی چو آن صوفی كه ما گفتیم پیش
15.4 احتیاطش كرد از سهو و خباط چون قضا آید چه سود از احتیاط؟
15.5 صوفیان درویش بودند و فقیر كاد فقر أن یکن كفرا یبیر
15.6 ای توانگر تو که سیری هین مخند بر كژی آن فقیر دردمند
15.7 از سر تقصیر آن صوفی رمه خر فروشی در گرفتند آن همه
15.8 كز ضرورت هست مرداری مباح بس فسادی كز ضرورت شد صلاح
15.9 هم در آن دم آن خرك بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند
15.10 ولوله افتاد اندر خانقه كامشبان لوت و سماع است و وله
15.11 چند از این صبر و از این سه روزه چند؟ چند از این زنبیل و این دریوزه چند؟
15.12 ما هم از خلقیم و ج