رباعـيات

مولانا جلال الدين مولوی بلخی

 

قسمت اول

آن دل که شد او قابل انوار خدا

پر باشد جان او ز اسرار خدا

زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر

کو جمله به نمک‌زار خدا

 

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا

وان نقش تو از آب منی نیست بیا

در خشم مکن تو خویشتن را پنهان

کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا

 

خاموش مرا گرفت و در آب افکند

. . .

آبی که حلاوتی دهد آب مرا

ترمیخواهد ز اشک محراب مرا

 

آن کس که ترا نقش کند او تنها

تنها نگذاردت میان سودا

در خانه تصویر تو یعنی دل تو

بر رویاند دو صد حریف زیبا

 

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را

بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را

مایه بخشد مشعله‌ی ایمان را

بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را

 

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا

روشن گردد جمال ذرات مرا

زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق

یک وقت شود جمله اوقات مرا

 

آواز ترا طبع دل ما بادا

اندر شب و روز شاد و گویا بادا

آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم

آواز تو چون نای شکرخا بادا

 

از آتش عشق در جهان گرمیها

وز شیر جفاش در وفا نرمیها

زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست

بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

 

از باده‌ی لعل ناب شد گوهر ما

آمد به فغان ز دست ما ساغر ما

از بسکه همی خوریم می بر سر می

ما در سر می شدیم و می در سر ما

 

از حال ندیده تیره ایامان را

از دور ندیده دوزخ آشامان را

دعوی چکنی عشق دلارامان را

با عشق چکار است نکونامان را

 

از ذکر بسی نور فزاید مه را

در راه حقیقت آورد گمره را

هر صبح و نماز شام ورد خود ساز

این گفتن لا اله الا الله را

 

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

در دریائی کرانه‌اش ناپیدا

کشتی و شب و غمام و ما میرانیم

در بحر خدا به فضل و توفیق خدا

 

انجیرفروش را چه بهتر جانا

ز انجیرفروشی ای برادر جانا

سرمست زئیم و مست میریم ای جان

هم مست دوان دوان به محشر جانا

 

اول به هزار لطف بنواخت مرا

آخر به هزار غصه بگداخت مرا

چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا

چون من همه از شدم بینداخت مرا

 

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا

بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا

عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا

این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا

 

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا

از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا

هر چند که سرخ روست اطراف شفق

شهمات همی شوند رخ زرد ترا

 

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا

آن باغ و بهار و آن تماشای مرا

چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا

اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

 

ای باد سحر خبر بده مر ما را

در ره دیدی آن دل آتش‌پا را

دیدی دل پرآتش و پرسودا را

کز آتش بسوخت صد خارا را

 

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها

از نطع دلم ببرده‌ای بازیها

روزی بینی مرا تو بر خوان فلک

سازم چون ماه کاسه پردازیها

 

ای خواجه به خواب درنبینی ما را

تا سال دگر دگر نبینی ما را

ای شب هردم که جانب ما نگری

بی‌روشنی سحر نبینی ما را

 

ای داده بنان گوهر ایمانی را

داده بجوی قلب یکی کانی را

نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد

بسپرد به پشه، لاجرم جانی را

 

ای در سر زلف تو پریشانیها

واندر لب لعلت شکرافشانیها

گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی

ای جان چه پشیمان که پشیمانیها

 

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را

درباز که راه نیست کم خرجان را

تن همچو صدف دهان گشاده است که آه

من کی گنجم چو ره نشد مرجان را

 

ای دل بچه زهره خواستی یاری را

کو کرد هلاک چون تو بسیاری را

دل گفت که تا شوم همه یکتائی

این خواستم که بهر همین کاری را

 

ای دوست به دوستی قرینیم ترا

هرجا که قدم نهی زمینیم ترا

در مذهب عاشقی روا کی باشد

عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا

 

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا

ای دولت و اقبال من و کار و کیا

ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا

بی‌حضرت تو این همه سوداست بیا

 

ای شب شادی همیشه بادی شادا

عمرت به درازی قیامت بادا

در یاد من آتشی از صورت دوست

ای غصه اگر تو زهره داری یادا

 

این آتش عشق می‌پزاند ما را

هر شب به خرابات کشاند ما را

با اهل خرابات نشاند ما را

تا غیر خرابات نداند ما را

 

این روزه چو غربال به بیزد جان را

پیدا آرد قراضه‌ی پنهان را

جانی که کند خیره مه تابان را

بی‌پرده شود نور دهد کیوان را

 

ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما

مستی گردد که روز بیند شب ما

ای آنکه گریخت از در مذهب ما

گوشش بکشد فراق تا ملهب ما

 

با عشق روان شد از عدم مرکب ما

روشن ز شراب وصل دائم شب ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما

تا صبح عدم خشک نیابی لب ما

 

بر رهگذر بلا نهادم دل را

خاص از پی تو پای گشادم دل را

از باد مرا بوی تو آمد امروز

شکرانه‌ی آن به باد دادم دل را

 

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا

بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا

تن خرقه و اندر او دل ما صوفی

عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا

 

بیگاه شده است لیک مر سیران را

سیری نبود بجز که ادبیران را

چه روز و چه شب چه صبح دلیران را

چه گرگ و چه میش و بره مر شیران را

 

تا از تو جدا شده است آغوش مرا

از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه‌ای

از بهر خدا مکن فراموش مرا

 

تا با تو بوم نخسبم از یاریها

تا بی‌تو بوم نخسبم از زاریها

سبحان‌الله که هردو شب بیدارم

توفرق نگر میان بیداریها

 

تا چند از این غرور بسیار ترا

تا کی ز خیال هر نمودار ترا

سبحان‌الله که از تو کاری عجب است

تو هیچ نه و این همه پندار ترا

 

تا عشق ترا است این شکرخائیها

هر روز تو گوش دار صفرائیها

کارت همه شب شراب پیمائیها

مکر و دغل و خصومت افزائیها

 

تا کی باشی ز دور نظاره‌ی ما

ما چاره‌گریم و عشق بیچاره ما

جان کیست کمینه طفل گهواره‌ی ما

دل کیست یکی غریب آواره‌ی ما

 

تا نقش خیال دوست با ماست دلا

ما را هم عمر خود تماشاست دلا

وانجا که مراد دل برآرید ای دل

یک خار به از هزار خرماست دلا

 

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا

رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا

ای مکر در آموخته هرجائی را

یک مکر برای من درانگیز و بیا

 

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا

نی اول و نی آخهر و آغاز مرا

جان میدهد از درونه آواز مرا

کی کاهل راه عشق درباز مرا

 

چو نزود نبشته بود حق فرقت ما

از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما

گر بد بودیم رستی از زحمت ما

ور نیک بدیم یاد کن صحبت ما

 

خود را به خیل درافکنم مست آنجا

تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا

یا پای رساندم به مقصود و مراد

یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا

 

در جای تو جا نیست بجز آن جان را

در کوه تو کانیست بجو آن کان را

صوفی رونده گر توانی می‌جوی

بیرون تو مجو ز خود بجو تو آن را

 

در چشم ببین دو چشم آن مفتون را

نیک بشنو تو نکته‌ی بیچون را

هر خون که نخورده‌ست آن نرگس او

از دیده‌ی من روان ببین آن خون را

 

در سر دارم ز می پریشانیها

با قند لب تو شکرافشانیها

ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی

رسوا شود این دم همه پنهنیها

 

دستان کسی دست زنان کرد مرا

بی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا

حاصل دل او دل مرا گردانید

هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا

 

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا

زین کار که چشم داری از کار و کیا

برخیز که تا پیشترک ما برویم

زان پیش که قاصدی بیاید که بیا

 

دود دل ما نشان سوداست دلا

و اندود که از دل است پیداست دلا

هر موج که میزند دل از خون ای دل

آن دل نبود مگر که دریاست دلا

 

دیدم در خواب ساقی زیبا را

بر دست گرفته ساغر صهبا را

گفتم به خیالش که غلام اوئی

شاید که به جای خواجه باشی ما را

 

زنهار دلا به خود مده ره غم را

مگزین به جهان صحبت نامحرم را

با تره و نانی چو قناعت کردی

چون تره مسنج سبلت عالم را

 

طنبور چو تن تن برآرد به نوا

زنجیر در آن شود دل بی‌سر و پا

زیرا که نهان در زهش آواز کسی

میگوید او که جسته همراه بیا

 

عاشق شب خلوت از پی پی گم را

بسیار بود که کژ نهد انجم را

زیرا که شب وصال زحمت باشد

از مردم دیده دیده‌ی مردم را

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصه‌ی هرچیز خوریم

چون مست شویم هرچه بادا بادا

 

عشق تو بکشت ترکی و تازی را

من بنده‌ی آن شهید و آن غازی را

عشقت میگفت کس ز من جان نبرد

حق گفت دلا رها کن این بازی را

 

عشقست طریق و راه پیغمبر ما

ما زاده‌ی عشق و عشق شد مادر ما

ای مادر ما نهفته در چادر ما

پنهان شده از طبیعت کافر ما

 

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا

وان نرگس پرخمار خمار ترا

پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفا

دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا

 

غم خود که بود که یاد آریم او را

در دل چه که بر خاک نگاریم او را

غم باد امید لیک بس بیمغز است

گر سر ننهد مغز برآریم او را

 

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا

ور جامه نمی‌کنی در این جوی میا

آن سوی که سویها از آنسوی آید

می‌باش همان سوی و بدین سوی میا

 

گر جان داری بیا و جان باز آنجا

آن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا

یک نکته شنید جان از آنجا آمد

صد نکته شنید چون نشد باز آنجا

 

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ

جو را بگذار و جانب جیحون آ

چون گاو چه میکشی تو بار گردون

چرخی بزن و بر سر این گردون آ

 

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا

گر عمر فنا نماند نک عمر بقا

عشق آب حیاتست در این آب درآ

هر قطره از این بحر حیاتست جدا

 

گر من میرم مرا بیارید شما

مرده بنگار من سپارید شما

گر بوسه دهد بر لب پوسیده‌ی من

گر زنده شوم عجب مدارید شما

 

کوتاه کند زمانه این دمدمه را

وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را

اندر سر هر کسی غروریست ولی

سیل اجل قفا زند این همه را

 

گویم که کیست روح‌افزا مرا

آنکس که بداد جان ز آغاز مرا

گه چشم مرا چو باز بر می‌بندد

گه بگشاید به صید چون باز مرا

 

گه می‌گفتم که من امیرم خود را

گه ناله‌کنان که من اسیرم خود را

آن رفت و از این پس نپذیرم خود را

بگرفتم این که من نگیرم خود را

 

لاحول ولا دور کند آن غم را

گر دیو رسد جان بنی آدم را

آن کز دم لاحول ولا غمگین شد

لا حول ولا فزون کند آن دم را

 

ما اطیب ما الذما احلانا

کنا مهجا ولم نکن ابدانا

این شأبنا کرامة مولانا

یعفو و یعیدنا کما ابدنا

 

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را

سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را

یک روز گره نبست او ابرو را

دارم بیمرگ و زندگانی او را

 

من ذره و خورشید لقائی تو مرا

بیمار غمم عین دوائی تو مرا

بی‌بال و پراندر پی تو می‌پرم

من کاه شدم چو کهربائی تو مرا

 

منصور بدآن خواجه که در راه خدا

از پنبه‌ی تن جامه‌ی جان کرد جدا

منصور کجا گفت اناالحق می‌گفت

منصور کجا بود خدا بود خدا

 

مولای اناالتائب مما سلفا

هل تقبل عذر عاشق قد تلفا

این کان ندامتی صدودا و جفا

مولای عفی‌الله عفی‌الله عفا

 

می‌آمد یار مست و تنها تنها

با نرگس پرخمار رعنا رعنا

جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش

فریاد برآورد که یغما یغما

 

نور فلکست این تن خاکی ما

رشک ملک آمدست چالاکی ما

که رشک برد فرشته از پاکی ما

که بگریزد دیو ز بیباکی ما

 

هان ای سفری عزم کجایست کجا

هرجا که روی نشسته‌ای در دل ما

چندان غم دریاست ترا چون ماهی

کافشاند لب خشک تو را در دریا

 

یک چند به تقلید گزیدم خود را

نادیده همی نام شنیدم خود را

در خود بودم زان نسزیدم خود را

از خود چو برون شدم بدیدم خود را

 

یک طرفه عصاست موسی این رمه را

یک لقمه کند چو بفکند این همه را

نی سور گذارد او و نی ملحمه را

هر عقل نکرد فهم این زمزمه را

 

آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب

وان علم که در نشان نگنجد به طلب

سریست میان دل مردان خدای

جبریل در آن میان نگنجد به طلب

 

آنی که فلک با تو درآید به طرب

گر آدمیی شیفته گردد چه عجب

تا جان بودم بندگیت خواهم کرد

خواهی به طلب مر او خواهی مطلب

 

از بانگ سرافیل دمیده است رباب

تا زنده و تازه کرده دلهای کباب

آن سوداها که غرقه گشتند و فنا

چون ماهیکان برآمدند از تک آب

 

امروز چو هر روز خرابیم خراب

مگشا در اندیشه و برگیر رباب

صدگونه نماز است و رکوعست و سجود

آنرا که جمال دوست باشد محراب

 

امشب ز برای دل اصحاب مخسب

گوش شب را بگیر و برتاب مخسب

گویند که فتنه خفته بهتر باشد

بیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب

 

اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب

کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب

دل چون ماهست در دل اندیشه مدار

انداز تو اندیشه گری را در آب

 

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب

آنجا که شرابست و ربابست و کباب

عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب

چون سبزه و گل نهید لب بر لب آب

 

ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب

گر بشتابند کودکان تو مشتاب

گر مانده شدند قوم و از دست شدند

این دست تو است زود برگیر رباب

 

ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب

ای آنکه تو صحت تنی من ایوب

من خود چه کسم ای همه را تو محبوب

من دست همی‌زنم تو پائی میکوب

 

ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب

در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ

چون دلو درین ظلمت چه ره می‌کرد

باشد که برآئی به سر چاه مخسب

 

ای روی ترا غلام گلنار مخسپ

وی رونق نوبهار و گلزار مخسب

ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب

امشب شب عشرت است زنهار مخسب

 

ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب

در دور درآ چو چرخ دوار مخسب

بیداری ما چراغ عالم باشد

یک شب تو چراغ را نگهدار مخسب

 

این باد سحر محرم رازست مخسب

هنگام تفرع و نیاز است مخسب

بر خلق دو کون از ازل تا به ابد

این در که نبسته است باز است مخسب

 

ای یار که نیست همچو تو یار مخسب

وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب

امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت

زنهار تو اندریم زنهار مخسب

 

بردار حجابها به یکبار امشب

یک موی ز هر دو کون مگذار امشب

دیروز حدیث جان و دل می‌گفتی

پیش تو نهیم کشته و زار امشب

 

بی‌جام در این دور شرابست شراب

بی‌دود در این سینه کبابست کباب

فریاد رباب عشق از زحمه‌ی او است

زنهار مگو همین ربابست رباب

 

بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلب

بی‌خاتم حق ملک سلیمان مطلب

چون عاقبت کار اجل خواهد بود

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

 

بیکار مشین درآ درآمیز شتاب

بیکار بدن به خور برد یا سوی خواب

از اهل سماع میرسد بانک رباب

آن حلقه‌ی ذاهل شدگانرا دریاب

 

حاجت نبود مستی ما را به شراب

یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب

بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی

شوریده و مستیم چو مستان خراب

 

خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب

زیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب

شد جانب دل دیدددلی چون سیماب

شد جانب تن دید خراب و چه خراب

 

دانیکه چه میگوید این بانگ رباب

اندر پی من بیا و ره را دریاب

زیرا به خطا راه بری سوی صواب

زیرا به سال ره بری سوی جواب

 

در چشم آمد خیال آن در خوشاب

آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب

پنهان گفتم براز در گوش دو چشم

مهمان عزیز است بیفزای شراب

دل در هوس تو چون ربابست رباب

هر پاره ز سوز تو کبابست کباب

دلدار ز درد ما اگر خاموش است

در خاموشی دو صد جوابست جواب

 

ساقی در ده برای دیدار صواب

زان باده که او نه خاک دیده است و نه آب

بیمار بدن نیم که بیمار دلم

شربت چه بود شراب در ده تو شراب

 

سبحان‌الله من و تو ای در خوشاب

پیوسته مخالفیم اندر هر باب

من بخت توام که هیچ خوابم نبرد

تو بخت منی که برنیائی از خواب

 

شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب

از گشتن گرد شهر کس ناید خواب

عقل است که چیزها از موضع جوید

تمییز و ادب مجو تو از مست و خراب

 

شب گشت درین سینه چه سوز است عجب

می‌پندارم کاول روز است عجب

در دیده‌ی عشق می‌نگنجد شب و روز

این دیده‌ی عشق دیده دوز است عجب

 

علمی که ترا گره گشاید به طلب

زان پیش که از تو جان برآید به طلب

آن نیست که هست مینماید بگذار

آن هست که نیست مینماید به طلب

 

گر آب حیات خوشگواری ای خواب

امشب بر ما کار نداری ای خواب

گر با عدد موی سر تست امشب

یکسر نبری و سر نخاری ای خواب

 

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب

برتافته روح او ز گلزار صواب

بر جمله‌ی قاضیان دوانید امروز

در جستن آب زندگی قاضی کاب

 

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب

از آتش عشق دوست میسوز مخسب

صد شب خفتی و حاصل آن دیدی

از بهر خدا امشب تا روز مخسب

 

مستند مجردان اسرار امشب

در پرده نشسته‌اند با یار امشب

ای هستی بیگانه از این ره برخیز

زحمت باشد بودن اغیار امشب

هستم به وصال دوست دلشاد امشب

وز غصه‌ی هجر گشته آزاد امشب

با یار بچرخم و دل میگوید

یارب که کلید صبح گم باد امشب

 

یارب یارب به حق تسبیح رباب

کش در تسبیح صد سالست و جواب

یارب به دل کباب و چشم پرآب

جوشان‌تر از آنیم که در خم، شراب

 

یاری کن و یار باش ای یار مخسب

ای بلبل سرمست به گلزار مخسب

یاران غریب را نگهدار مخسب

امشب شب بخشش است زنهار مخسب

 

آب حیوان در آب و گل پیدا نیست

در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست

چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست

این راه بزن که ره به دل پیدا نیست

 

آری صنما بهانه خود کم بودت

تا خواب بیامد و ز ما بر بودت

خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت

فریاد ز نرگسان خواب آلودت

 

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست

در بند توانگری و درویشی نیست

فارغ ز غم جهان و از خلق جهان

با خویشتنش بدره‌ی خویشی نیست

 

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت

چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت

از حلقه‌ی گوش او چنین پندارم

کانجا که زر است گوش میباید داشت

 

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست

آن ساده به از دو صد نگار زیبا است

آن آتش شهوت که چو صاف و ساده است

بنگر چه نگاران که از آن آتش خاست

 

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست

در مجلس ما نیست ندانیم کجاست

سرویست بلند و قامتی دارد راست

کز قامت او قیامت از ما برخاست

 

آن پیش روی که جان او پیش صف است

داند که تو بحری و جهان همچو کفست

بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو

امشب چه کند که هر طرف نای و دفست

قسمت دوم

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است

انصاف بده چه لایق آن دهن است

شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز

این بی‌نمکی ز شور بختی منست

 

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست

چون غرقه‌ی ما شدی همه لطف و وفاست

گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست

ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست

 

آن جان که از او دلبر ما شادانست

پیوسته سرش سبز و لبش خندان است

اندازه‌ی جان نیست چنان لطف و جمال

آهسته بگوئیم مگر جانانست

 

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است

وان صورت پنهان که طرب را روز است

امروز چو با ما است درو آویزیم

دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

 

آن چشم فراز از پی تاب شده است

تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است

صد آب ز چشم ما روان کردی دی

امروز نگر که صد روان آب شده است

 

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است

زو خواب طمع مدار کوکی خفته است

پندارد کاین نیز نهایت دارد

ای بیخبر از عشق که این را گفته است

 

آن چیست کز او سماعها را شرف است

وان چیست که چون رود محل تلف است

میید و میرود نهان تا دانند

کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است

 

آن چیست که لذتست از او در صورت

وان چیست که بی‌او است مکدر صورت

یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز

یک لحظه ز لامکان زند بر صورت

 

آن خواجه که بار او همه قند تر است

از مستی خود ز قند خود بیخبر است

گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی

نی گفت ندانست که آن نیشکر است

 

آن دم که مرا بگرد تو دورانست

ساقی و شراب و قدح و دور، آنست

واندم که ترا تجلی احسانست

جان در حیرت چو موسی عمرانست

 

آن را که بود کار نه زین یارانست

کاین پیشه‌ی ما پیشه‌ی بیکارانست

این راه که راه دزد و عیارانست

چه جای توانگران و زردارانست

 

آن را که خدای چون تو یاری داده است

او را دل و جان و بیقراری داده است

زنهار طمع مدار زانکس کاری

زیرا که خداش طرفه کاری داده است

 

آن را که غمی باشد و بتواند گفت

گر از دل خود بگفت بتواند رفت

این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت

نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت

 

آن روح که بسته بود در نقش صفات

از پرتو مصطفی درآمد بر ذات

واندم که روان گشت ز شادی میگفت

شادی روان مصطفی را صلوات

 

آن روی ترش نیست چنینش فعل است

می‌گوید و میخورد در اینش فعل است

آنکس که بر این چرخ برینش فعل است

این نیست عجب که در زمینش فعل است

 

آن سایه‌ی تو جایگه و خانه‌ی ما است

وان زلف تو بند دل دیوانه‌ی ما است

هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است

اما نه چو شمع که پروانه‌ی ما است

 

آن شاه که خاک پای او تاج سر است

گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است

اینک رخ زرد من گوا گفت برو

رخ را چه گلست کار او همچو زر است

  

آن شب که ترا به خواب بینم پیداست

چون روز شود چو روز دل پرغوغاست

آن پیل که دوش خواب هندستان دید

از بند بجست طاقت آن پیل کراست

 

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت

وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت

او را تو نگوی لطف، دریا گویش

بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت

 

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت

دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت

با خود می‌گفت چون ز صورت برهم

با صورت عشق عشقها خواهم باخت

 

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست

میلش بسوی اطلس مقراضی نیست

شد قاضی ما عاشق از روز ازل

با غیر قضای عشق او راضی نیست

 

آنکس که امید یاری غم داده است

هان تا نخوری که او ترا دم داده است

در روز خوشی همه جهان یار تواند

یار شب غم نشان کسی کم داده است

 

آنکس که بروی خواب او رشک پریست

آمد سحری و بر دل من نگریست

او گریه و من گریه که تا آمد صبح

پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست

 

آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است

بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است

وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد

آن مسکین را چه خارها در دیده است

 

آنکس که درون سینه را دل پنداشت

گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت

تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع

این جمله رهست خواجه منزل پنداشت

 

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است

فاش است میان عاشقان مشتهر است

وانکس که ز ناموس نهان میدارد

پیداست که در فراق زیر و زبر است

 

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست

وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست

وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست

وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست

 

آنکو ز نهال هوست شبخیزانست

چون مست بهر شاخ در آویزنست

کز شاخ طرب حامله‌ی فرزند است

کو قره‌ی عین طرب‌انگیزانست

 

آن نور مبین که در جبین ما هست

وان ض یقین که در دل آگاهست

این جمله‌ی نور بلکه نور همه نور

از نور محمد رسول‌الله است

 

آواز تو ارمغان نفخ صور است

زان قوت و قوت هر دل رنجور است

آواز بلند کن کهتا پست شوند

هرجا که امیریست و یا مأمور است

 

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت

خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت

ماننده‌ی فرعون خدا را نشناخت

چون برق گرفت عالمی را بگداخت

 

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست

وز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست

هرکس که ز عیاری و حیله ببرید

والله که چو او زیرک و عیاری نیست

 

از جمله طمع بریدنم آسانست

الا ز کسی که جان ما را جانست

از هرکه کسی برد برای تو برد

از تو که برد دمی کرا امکان است

 

از حلقه‌ی گوش از دلم باخبر است

در حلقه‌ی او دل از همه حلقه‌تر است

زیر و زبر چرخ پر است از غم او

هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است

 

از دوستی دوست نگنجم در پوست

در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست

هرگز نزید به کام عاشق معشوق

معشوق که بر مراد عاشق زید اوست

 

از دیدن اغیار چو ما را مدد است

پس فرد نه‌ایم و کار ما در عدد است

از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است

هردل که نه بی‌خود است زیر لگد است

 

از عهد مگو که او نه بر پای منست

چون زلف تو عهد من شکن در شکن است

زان بند شکن مگو که اندر لب تست

یا زان آتش که از لبت در دهن است

 

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست

ما را به میان آن فضا سودائیست

عارف چو بدان رسید سر را بنهد

نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست

 

از نوح سفینه ایست میراث نجات

گردان و روان میانه‌ی بحر حیات

اندر دل از آن بحر برسته است نبات

اما چون دل نه نقش دارد نه جهات

 

العین لفقدکم کثیرالعبرات

والقلب لذکرکم کثیرالحسرات

هل یرجع من زماننا ما قدفات

هیهات و هل فات زمان هیهات

 

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت

خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت

از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا

رفتم به میان و در میانم می‌سوخت

 

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت

جان آمد و هم از سر سودا و گریخت

آن زهره‌ی بی‌زهره چو دید آتش من

بربط بنهاد زود برجا و گریخت

 

امروز چه روز است که خورشید دوتاست

امروز ز روزها برونست و جداست

از چرخ بخاکیان نثار است و صداست

کای دلشدگان مژده که این روز شماست

 

امروز در این خانه کسی رقصانست

که کل کمال پیش او نقصانست

ور در تو ز انکار رگی جنبانست

آنماه در انکار تو هم تابانست

 

امروز من و جام صبوحی در دست

میافتم و میخیزم و میگردم مست

با سرو بلند خویش من مستم و پست

من نیست شوم تا نبود جزوی هست

 

امروز مهم دست زنان آمده است

پیدا و نهان چو نقش جان آمده است

مست و خوش و شنگ و بی‌امان آمده است

زانروی چنینم که چنان آمده است

 

امشب آمد خیال آن دلبر چست

در خانه‌ی تن مقام دل را میجست

دل را چو بیافت زود خنجر بکشید

زد بر دل من که دست و بازوش درست

 

امشب شب آن دولت بی‌پایانست

شب نیست عروسی خداجویانست

آن جفت لطیف با یکی گویانست

امشب تتق خوش نکو رویانست

 

امشب شب آنست که جان شبهاست

امشب شب آنست که حاجات رواست

امشب شب بخشایش و انعام و عطاست

امشب شب آنست که همراز خداست

 

امشب شب من بسی ضعیف و زار است

امشب شب پرداختن اسرار است

اسرار دلم جمله خیال یار است

ای شب بگذر زود که ما را کار است

 

امشب منم و طواف کاشانه‌ی دوست

میگردم تا بصبح در خانه‌ی دوست

زیرا که بهر صبوح موسوم شده است

کاین کاسه‌ی سر بدست پیمانه‌ی اوست

 

امشب هردل که همچو مه در طلب است

ماننده‌ی زهره او حریف طرب است

از آرزوی لبش مرا جان بلب است

ایزد داند خموش کاین شب چه شب است

 

اندر دل من درون و بیرون همه او است

اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد

بی‌چون باشد و جود من چون همه اوست

 

اندر سر ما همت کاری دگر است

معشوقه خوب ما نگاری دگر است

والله که بعشق نیز قانع نشویم

ما را پس از این خزان بهاری دگر است

 

انصاف بده که عشق نیکوکار است

زانست خلل که طبع بدکردار است

تو شهوت خویش را لقب عشق نهی

از شعوت تا عشق ره بسیار است

 

او پاک شده است و خام ار در حرم است

در کیسه بدان رود که نقد درم است

قلاب نشاید که شود با او یار

از ضد بجهد یکی اگر محترم است

 

ای آب حیات قطره از آب رخت

وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت

گفتم که شب دراز خواهم مهتاب

آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت

 

ای آمده بامداد شوریده و مست

پیداست که باده دوش گیرا بوده است

امروز خرابی و نه روز گشتست

مستک مستک بخانه اولیست نشست

 

ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست

زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست

زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود

با ما تو چگونه‌ای دگر باکی نیست

 

ای بنده بدانکه خواجه‌ی شرق اینست

از ابر گهربار ازل برق اینست

تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی

او قصه ز دیده میکند فرق اینست

 

ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوست

هشدار که در میان جانداری دوست

حس مغز تنست و مغز حست جانست

چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

 

ای تن تو نمیری که چنان جان با تست

ای کفر طرب‌فزا، که ایمان با تست

هرچند که از زن صفتان خسته شدی

مردی به صفت همت مردان با تست

 

ای جان جهان جان و جهان باقی نیست

جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست

بر کعبه‌ی نیستی طوافی دارد

عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست

 

ای جان خبرت هست که جانان تو کیست

وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست

ای تن که بهر حیله رهی میجوئی

او میکشدت ببین که جویان تو کیست

 

ای جان ز دل تو بر دل من راهست

وز جستن آن در دل من آگاه است

زیرا دل من چو آب صافی خوش است

آب صافی آینه‌دار ماه است

 

ای حسرت خوبان جهان روی خوشت

وی قبله‌ی زاهدان دو ابروی خوشت

از جمله صفات خویش عریان گشتم

تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت

 

ای خرمنت از سنبله‌ی آب حیات

انبار جهان پر است از تخم موات

ز انبار نخواهم که پر است از خیرات

بر خرمن من خود نویسم امشب تو برات

 

ای خواجه ترا غم جمال و جاهست

و اندیشه‌ی باغ و راغ و خرمنگاهست

ما سوختگان عالم توحیدیم

ما را سر لا اله الا الله است

 

ای در دل من نشسته شد وقت نشست

ای توبه شکن رسید هنگام شکست

آن باده‌ی گلرنگ چنین رنگی بست

وقت است که چون گل برود دست بدست

 

ای دل تا ریش و خسته میدارندت

دیوانه و پای بسته میدارندت

ماننده‌ی دانه‌ای که مغزی داری

پیوسته از آن شکسته میدارندت

 

ای دل تو و درد او که درمان اینست

غم میخور و دم مزن که فرمان اینست

گر پای بر آرزو نهادی یکچند

کشتی سگ نفس را و قربان اینست

 

ای دوست مکن که روزها را فرداست

نیکی و بدی چو روز روشن پیداست

در مذهب عاشقی خیانت نه رواست

من راست روم تو کژ روی ناید راست

 

ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست

برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست

با یاد لبت از لب تو محرومم

ای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست

 

ای ساقی اگر سعادتی هست تراست

جانی و دلی و جان و دل مست تراست

اندر سر ما عشق تو پا میکوبد

دستی میزن که تا ابد دست تراست

 

ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است

چون می‌نزند رهی ره او که زده است

او میداند که عشق را نیک و بد است

نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است

 

ای شب چه شبی که روزها چاکر تست

تو دریائی و جان جان اخگر تست

اندر دل من شعله زنانست امشب

آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست

 

ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست

بیخوابی من گزاف و سردستی نیست

خوابم چو ملک بر آسمان پریده‌ست

زیرا جسدم بسی درین پستی نیست

 

ای طالب اگر ترا سر این راهست

واندر سر تو هوای این درگاهست

مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست

خوش گفتن لا اله الا الله است

  

ای عقل برو که عاقل اینجا نیست

گر موی شوی موی ترا گنجانیست

روز آمد و روز هر چراغی که فروخت

در شعله‌ی آفتاب جز رسوا نیست

 

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است

آخر حرکت نیز که دیدی راز است

اندر حرکت قبض یقین بسط شود

آب چه و آب جو بدین ممتاز است

 

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست

وز دولت تو کیست که او همچو منست

برخاستن از جان و جهان مشکل نیست

مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

 

ای لعل و عقیق و در و دریا و درست

فارغ از جای و پای بر جا و درست

ای خواجه‌ی روح و روح‌افزا و درست

دیر آمدنت رواست دیرآ و درست

 

این بانگ خوش از جانب کیوان منست

این بوی خوش از گلشن و بستان منست

آن چیز که او بر دل و بر جان منست

تا بر رود او کجا رود آن منست

 

این چرخ غلام طبع خود رایه‌ی ماست

هستی ز برای نیستی مایه‌ی ماست

اندر پس پرده‌ها یکی دایه‌ی ماست

ما آمده نیستیم این سایه‌ی ماست

 

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست

در دست تصرف خدا کم ز عصاست

هر ذره و قطره گر نهنگی گردد

آن جمله مثال ماهیی در دریاست

 

این جمله شرابهای بی‌جام کراست

ما مرغ گرفته‌ایم این دام کراست

از بهر نثار عاشقان هر نفسی

چندین شکر و پسته و بادام کراست

 

این جو که تراست هر کسی جویان نیست

هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست

هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست

رستم باید که کار نامردان نیست

 

این سینه‌ی پرمشغله از مکتب اوست

و امروز که بیمار شدم از تب اوست

پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب

جز از می و شکری که آن از لب اوست

 

این شکل سفالین تنم جام دلست

و اندیشه‌ی پخته‌ام می خام دلست

این دانه‌ی دانش همگی دام دلست

این من گفتم و لیک پیغام دلست

 

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست

قرآن حقست و آیتش پیدا نیست

هر عاشق از این صیاد تیری خورده است

خون میرود و جراحتش پیدا نیست

 

این غمزه که میرنی ز نوری دگر است

و اندیشه که میکنی عبوری دگر است

هر چند دهن زدن ز شیرینی اوست

این دست که میزنی ز شوری دگر است

 

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست

وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست

وین دل که در این قالب من هر شب و روز

با من ز برای او به جنگست ز چیست

 

این فصل بهار نیست فصلی دگر است

مخموری هر چشم ز وصلی دگر است

هرچند که جمله شاخها رقصانند

جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است

 

این گرمابه که خانه‌ی دیوانست

خلوتگه و آرامگه شیطانست

دروی پریی، پری رخی پنهانست

پس کفر یقین کمینگه ایمانست

 

این مستی من ز باده‌ی حمرا نیست

وین باده بجز در قدح سودا نیست

تو آمده‌ای که باده‌ی من ریزی

من آن باشم که باده‌ام پیدا نیست

 

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست

گویا نه منم در دهنم گوئی کیست

من پیرهنی بیش نیم سر تا پای

آن کس که منش پیرهنم گوئی کیست

 

این نعره عاشقان ز شمع طرب است

شمع آمد و پروانه خموش این عجب است

اینک شمعی که برتر از روز و شب است

بشتاب ای جان که شمع دل جان طلب است

 

این همدم اندرون که دم میدهدت

امید رسیدن به حرم می‌دهدت

تو تا دم آخرین دم او میخور

کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت

 

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت

ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت

ای آنکه بجز تو نیست پیدا و نهفت

از بیم تو بیش از این نمیرم گفت

 

ای هرچه صدف بسته‌ی دریای لبت

وی هرچه گهر فتاده در پای لبت

از راهزنان رسیده جانم تا لب

گر ره ندهی وای من و وای لبت

 

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت

تا چند کند سایس گردون ادبت

لب چند دراز میکنی سوی لبش

هر گنده دهان چشیده از طعم لبت

 

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت

از جمله‌ی گوشها نهان خواهم گفت

جز گوش تو نشنود حدیث من کس

هرچند میان مردمان خواهم گفت

 

با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت

با تو سخن مرگ نمی‌شاید گفت

جان طالب منزلست و منزل مرگست

اما خر تو میانه‌ی راه بخفت

 

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

از سنبل تر رونق عطاران برد

وز نرگس مست خون هشیاران ریخت

 

با دشمن تو چو یار بسیار نشست

با یار نشایدت دگربار نشست

پرهیز از آن گلی که با خار نشست

بگریز از آن مگس که بر مار نشست

 

با دل گفتم که دل از او جیحونست

دلبر ترش است و با تو دیگر گونست

خندید دلم گفت که این افسونست

آخر شکر ترش ببینم چونست

 

باران به سر گرم دلی بر میریخت

بسیار چو ریخت چست در خانه گریخت

پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز

کاین جان مرا خدای از آب انگیخت

 

با روز بجنگیم که چون روز گذشت

چون سیل به جویبار و چون باد بدشت

امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت

تا روز همی زنیم طاس و لب طشت

 

بازآی که یار بر سر پیمانست

از مهر تو برنگشت صد چندانست

تو بر سر مهری که ترا یکجانست

او چون باشد که جان جان جانست

 

با شاه هر آنکسی که در خرگاهست

آن از کرم و لطف و عطای شاهست

با شاه کجا رسی بهر بیخویشی

زانجانب بیخودی هزاران راهست

 

با شب گفتم گر بمهت ایمانست

این زود گذشتن تو از نقصانست

شب روی به من کرد و چنین عذری گفت

ما را چه گنه چو عشق بی‌پایانست

 

تا شب میگو که روز ما را شب نیست

در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست

عشق آن بحریست کش کران ولب نیست

بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست

 

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است

با ناله‌ی سرنای جگرسوز خوش است

ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر

بنواز بر این صفت که تا روز خوش است

 

با عشق نشین که گوهر کان تو است

آنکس را جو که تا ابد آن تو است

آنرا بمخوان جان که غم جان تو است

بر خویش حرام کن اگر نان تو است

 

با ما ز ازل رفته قراری دگر است

این عالم اجساد دیاری دگر است

ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز

بیرون ز نماز روزگاری دگر است

 

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست

بی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست

گفتا که ز شکری بریدند مرا

بی‌ناله و فریاد نمیدانم زیست

 

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت

وز تو نرمید زحمت آب و گلت

زنهار تو پرهیز کن از صحبت او

ورنی نکند جان کریمان بحلت

 

با هستی و نیستیم بیگانگی است

وز هر دو بریدیم نه مردانگی است

گر من ز عجایبی که در دل دارم

دیوانه نمی‌شوم ز دیوانگی است

 

پای تو گرفته‌ام ندارم ز تو دست

درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست

هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست

گر بر جگر نیست چه شد بر مژه هست

 

پائی که همی رفت به شبستان سر مست

دستی که همی چید ز گل دسته بدست

از بند و گشاد دهن دام اجل

آن دست بریده گشت و آن پای شکست

قسمت سوم

برجه که سماع روح برپای شده است

وان دف چو شکر حریف آن نای شده است

سودای قدیم آتش افزای شده است

آن های تو کو که وقت هیهات شده است

 

برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات

ماننده‌ی حاجیان به کعبه و به عرفات

چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر

آخر حرکات شد کلید برکات

 

برکان شکر چند مگس را غوغاست

کی کان شکر را به مگسها پرواست

مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست

بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست

 

بر ما رقم خطا پرستی همه هست

بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست

ای دوست چو از میانه مقصود توئی

جای گله نیست چون تو هستی همه هست

 

بر من در وصل بسته میدارد دوست

دل را بعنا شکسته میدارد دوست

زین پس من و دلشکستگی بر در او

چون دوست دل شکسته میدارد دوست

 

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا

بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا

تن خرقه و اندر آن دل من صوفی

عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا

 

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است

در شش جهت و برون شش، معبود اوست

باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد

این جمله بهانه و همه مقصود اوست

 

بر جزوم نشان معشوق منست

هر پاره‌ی من زبان معشوق منست

چون چنگ منم در بر او تکیه زده

این ناله‌ام از بنان معشوق منست

 

بستم سر خم باده و بوی برفت

آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت

خون دلها ز بوش چون جوی برفت

زان سوی که آمد به همان سوی برفت

 

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست

او رفت ز جای و گرد او هم برخاست

تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست

گردش اینجا و مرد در دار بقاست

 

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت

وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت

باری دل من جز صفت گل نگرفت

بی‌حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

 

پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست

خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست

غم نیستکه آثار جنون در رگ ما است

زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست

 

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست

کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست

در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

 

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست

بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست

در صومعه و مدرسه از راه مجاز

آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست

 

بیرون ز تن و جان و روان درویش است

برتر ز زمین و آسمان درویش است

مقصود خدا نبود بس خلق جهان

مقصود خدا از این جهان درویش است

 

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست

کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست

جان باید داد و دل بشکرانه‌ی جان

آنرا که تمنای چنین مأوائیست

 

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ی ماست

دانستن او نه درخور پایه‌ی ماست

در معرفتش همین قدر دانم

ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

 

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت

مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت

مه نور از آن گرفت کز شب نرمید

گل بوی از آن یافت که با خار بساخت

 

تا این فلک آینه‌گون بر کار است

اندریم عشق موج خون در کار است

روزی آید برون و روزی ناید

اما شب و روز اندرون در کار است

 

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست

ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست

گیرم بت پندار شکستی آخر

آن بت که ز پندار برستی باقیست

 

تا چهره‌ی آفتاب جان رخشانست

صوفی به مثال ذره‌ها رقصانست

گویند که این وسوسه‌ی شیطانست

شیطان لطیف است و حیات جانست

 

تا حاصل دردم سبب درمان گشت

پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت

جان و دل و تن حجاب ره بود کنون

تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت

 

تا در دل من صورت آن رشک پریست

دلشاد چو من در همه‌ی عالم کیست

والله که بجز شاد نمیدانم زیست

غم میشنوم ولی نمیدانم چیست

 

تا تن نبری دور زمانم کشته است

آن چشمه‌ی آب حیوانم کشته است

او نیست عجب که دشمن جانش کشت

من بوالعجبم که جان جانم کشته است

 

تا ظن نبری که این زمین بیهوشست

بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست

چون دیک هزار کف بسر می‌آرد

تا خلق ندانند که او در جوشست

 

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست

در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست

از باده‌ی او بر کف جان بلبله‌هاست

در گردن دل ز زلف او سلسله‌هاست

 

تا من بزیم پیشه و کارم اینست

صیاد نیم صید و شکارم اینست

روزم اینست و روزگارم اینست

آرام و قرار و غمگسارم اینست

 

تا مهر نگار باوفایم بگرفت

من بودم و او چو کیمیایم بگرفت

او را به هزار دست جویان گشتم

او دست دراز کرد و پایم بگرفت

 

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست

خشم و سقط و طعنه و صفراش خوشست

سر خواسته‌ی گر بدهم یا ندهم

سر را محلی نیست تقاضاش خوشست

 

توبه چکنم که توبه‌ام سایه‌ی تست

بار سر توبه جمله سرمایه‌ی توست

بدتر گنهی بپیش تو توبه بود

کو آن توبه که لایق پایه‌ی تست

 

توبه کردم که تا جانم برجاست

من کج نروم نگردم از سیرت راست

چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست

جمله چپ و راست و راست و چپ دلبر ماست

 

توبه که دل خویش چو آهن کرده است

در کشتن بنده چشم روشن کرده است

چون زلف تو هرچند شکن در شکنست

با توبه همان کند که با من کرده است

 

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست

بنما عوض خود عوض جانان چیست

گفتی که به صبر آخر ایمان داری

ای بنده‌ی ایمان بجز او ایمان چیست

 

تو کان جهانی و جهان نیم جو است

تو اصل جهانی و جهان از تو نو است

گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم

بی‌آهن و سنگ آن به بادی گرو است

 

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست

میراند خر تیز بدان سو که خداست

نتوان به گمان دشمن از دوست برید

نتوان به خیالی ز حقیقت برخاست

 

جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است

رنج دل و تاب تن و سوز جگر است

از هرچه خورند کم شود جز غم تو

تا بیشترش همی خورم بیشتر است

 

جانم بر آن جان جهان رو کرده است

هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است

ما را ملک‌العرش چنین خو کرده است

کار او دارد که او چنین رو کرده است

 

جان و سر آن یار که او پرده‌در است

این حلقه‌ی در بزن که در پرده‌در است

گر پرده‌در است یار و گر پرده‌در است

این پرده نه پرده است که این پرده‌در است

 

جانی که به راه عشق تو در خطر است

بس دیده ز جاهلی بر او نوحه‌گر است

حاصل چشمی که بیندش نشناسد

کو را بر رخ هزار صاحب خبر است

 

جانی که حریف بود بیگانه شده است

عقلی که طبیب بود دیوانه شده است

شاهان همه گنجها بویرانه نهند

ویرانه‌ی ما ز گنج ویرانه شده است

 

جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است

وز شیره و باغ آن نکورو خورده‌است

آن باغ گلوی جان بگیرد گوید

خونش ریزم که خون ما او خورده است

 

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است

ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است

خود معدن کیمیاست خاک از کف تو

هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است

 

حسنت که همه جهان فسونش بگرفت

درد حسد حسود چونش بگرفت

سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست

از بس عاشق که کشت خونش بگرفت

 

چشم تو ز روزگار خونریزتر است

تیر مژه‌ی تو از سنان تیزتر است