رباعـيات

مولانا جلال الدين مولوی بلخی

 

قسمت اول

آن دل که شد او قابل انوار خدا

پر باشد جان او ز اسرار خدا

زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر

کو جمله به نمک‌زار خدا

 

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا

وان نقش تو از آب منی نیست بیا

در خشم مکن تو خویشتن را پنهان

کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا

 

خاموش مرا گرفت و در آب افکند

. . .

آبی که حلاوتی دهد آب مرا

ترمیخواهد ز اشک محراب مرا

 

آن کس که ترا نقش کند او تنها

تنها نگذاردت میان سودا

در خانه تصویر تو یعنی دل تو

بر رویاند دو صد حریف زیبا

 

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را

بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را

مایه بخشد مشعله‌ی ایمان را

بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را

 

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا

روشن گردد جمال ذرات مرا

زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق

یک وقت شود جمله اوقات مرا

 

آواز ترا طبع دل ما بادا

اندر شب و روز شاد و گویا بادا

آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم

آواز تو چون نای شکرخا بادا

 

از آتش عشق در جهان گرمیها

وز شیر جفاش در وفا نرمیها

زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست

بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

 

از باده‌ی لعل ناب شد گوهر ما

آمد به فغان ز دست ما ساغر ما

از بسکه همی خوریم می بر سر می

ما در سر می شدیم و می در سر ما

 

از حال ندیده تیره ایامان را

از دور ندیده دوزخ آشامان را

دعوی چکنی عشق دلارامان را

با عشق چکار است نکونامان را

 

از ذکر بسی نور فزاید مه را

در راه حقیقت آورد گمره را

هر صبح و نماز شام ورد خود ساز

این گفتن لا اله الا الله را

 

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

در دریائی کرانه‌اش ناپیدا

کشتی و شب و غمام و ما میرانیم

در بحر خدا به فضل و توفیق خدا

 

انجیرفروش را چه بهتر جانا

ز انجیرفروشی ای برادر جانا

سرمست زئیم و مست میریم ای جان

هم مست دوان دوان به محشر جانا

 

اول به هزار لطف بنواخت مرا

آخر به هزار غصه بگداخت مرا

چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا

چون من همه از شدم بینداخت مرا

 

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا

بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا

عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا

این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا

 

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا

از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا

هر چند که سرخ روست اطراف شفق

شهمات همی شوند رخ زرد ترا

 

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا

آن باغ و بهار و آن تماشای مرا

چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا

اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

 

ای باد سحر خبر بده مر ما را

در ره دیدی آن دل آتش‌پا را

دیدی دل پرآتش و پرسودا را

کز آتش بسوخت صد خارا را

 

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها

از نطع دلم ببرده‌ای بازیها

روزی بینی مرا تو بر خوان فلک

سازم چون ماه کاسه پردازیها

 

ای خواجه به خواب درنبینی ما را

تا سال دگر دگر نبینی ما را

ای شب هردم که جانب ما نگری

بی‌روشنی سحر نبینی ما را

 

ای داده بنان گوهر ایمانی را

داده بجوی قلب یکی کانی را

نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد

بسپرد به پشه، لاجرم جانی را

 

ای در سر زلف تو پریشانیها

واندر لب لعلت شکرافشانیها

گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی

ای جان چه پشیمان که پشیمانیها

 

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را

درباز که راه نیست کم خرجان را

تن همچو صدف دهان گشاده است که آه

من کی گنجم چو ره نشد مرجان را

 

ای دل بچه زهره خواستی یاری را

کو کرد هلاک چون تو بسیاری را

دل گفت که تا شوم همه یکتائی

این خواستم که بهر همین کاری را

 

ای دوست به دوستی قرینیم ترا

هرجا که قدم نهی زمینیم ترا

در مذهب عاشقی روا کی باشد

عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا

 

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا

ای دولت و اقبال من و کار و کیا

ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا

بی‌حضرت تو این همه سوداست بیا

 

ای شب شادی همیشه بادی شادا

عمرت به درازی قیامت بادا

در یاد من آتشی از صورت دوست

ای غصه اگر تو زهره داری یادا

 

این آتش عشق می‌پزاند ما را

هر شب به خرابات کشاند ما را

با اهل خرابات نشاند ما را

تا غیر خرابات نداند ما را

 

این روزه چو غربال به بیزد جان را

پیدا آرد قراضه‌ی پنهان را

جانی که کند خیره مه تابان را

بی‌پرده شود نور دهد کیوان را

 

ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما

مستی گردد که روز بیند شب ما

ای آنکه گریخت از در مذهب ما

گوشش بکشد فراق تا ملهب ما

 

با عشق روان شد از عدم مرکب ما

روشن ز شراب وصل دائم شب ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما

تا صبح عدم خشک نیابی لب ما

 

بر رهگذر بلا نهادم دل را

خاص از پی تو پای گشادم دل را

از باد مرا بوی تو آمد امروز

شکرانه‌ی آن به باد دادم دل را

 

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا

بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا

تن خرقه و اندر او دل ما صوفی

عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا

 

بیگاه شده است لیک مر سیران را

سیری نبود بجز که ادبیران را

چه روز و چه شب چه صبح دلیران را

چه گرگ و چه میش و بره مر شیران را

 

تا از تو جدا شده است آغوش مرا

از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه‌ای

از بهر خدا مکن فراموش مرا

 

تا با تو بوم نخسبم از یاریها

تا بی‌تو بوم نخسبم از زاریها

سبحان‌الله که هردو شب بیدارم

توفرق نگر میان بیداریها

 

تا چند از این غرور بسیار ترا

تا کی ز خیال هر نمودار ترا

سبحان‌الله که از تو کاری عجب است

تو هیچ نه و این همه پندار ترا

 

تا عشق ترا است این شکرخائیها

هر روز تو گوش دار صفرائیها

کارت همه شب شراب پیمائیها

مکر و دغل و خصومت افزائیها

 

تا کی باشی ز دور نظاره‌ی ما

ما چاره‌گریم و عشق بیچاره ما

جان کیست کمینه طفل گهواره‌ی ما

دل کیست یکی غریب آواره‌ی ما

 

تا نقش خیال دوست با ماست دلا

ما را هم عمر خود تماشاست دلا

وانجا که مراد دل برآرید ای دل

یک خار به از هزار خرماست دلا

 

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا

رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا

ای مکر در آموخته هرجائی را

یک مکر برای من درانگیز و بیا

 

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا

نی اول و نی آخهر و آغاز مرا

جان میدهد از درونه آواز مرا

کی کاهل راه عشق درباز مرا

 

چو نزود نبشته بود حق فرقت ما

از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما

گر بد بودیم رستی از زحمت ما

ور نیک بدیم یاد کن صحبت ما

 

خود را به خیل درافکنم مست آنجا

تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا

یا پای رساندم به مقصود و مراد

یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا

 

در جای تو جا نیست بجز آن جان را

در کوه تو کانیست بجو آن کان را

صوفی رونده گر توانی می‌جوی

بیرون تو مجو ز خود بجو تو آن را

 

در چشم ببین دو چشم آن مفتون را

نیک بشنو تو نکته‌ی بیچون را

هر خون که نخورده‌ست آن نرگس او

از دیده‌ی من روان ببین آن خون را

 

در سر دارم ز می پریشانیها

با قند لب تو شکرافشانیها

ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی

رسوا شود این دم همه پنهنیها

 

دستان کسی دست زنان کرد مرا

بی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا

حاصل دل او دل مرا گردانید

هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا

 

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا

زین کار که چشم داری از کار و کیا

برخیز که تا پیشترک ما برویم

زان پیش که قاصدی بیاید که بیا

 

دود دل ما نشان سوداست دلا

و اندود که از دل است پیداست دلا

هر موج که میزند دل از خون ای دل

آن دل نبود مگر که دریاست دلا

 

دیدم در خواب ساقی زیبا را

بر دست گرفته ساغر صهبا را

گفتم به خیالش که غلام اوئی

شاید که به جای خواجه باشی ما را

 

زنهار دلا به خود مده ره غم را

مگزین به جهان صحبت نامحرم را

با تره و نانی چو قناعت کردی

چون تره مسنج سبلت عالم را

 

طنبور چو تن تن برآرد به نوا

زنجیر در آن شود دل بی‌سر و پا

زیرا که نهان در زهش آواز کسی

میگوید او که جسته همراه بیا

 

عاشق شب خلوت از پی پی گم را

بسیار بود که کژ نهد انجم را

زیرا که شب وصال زحمت باشد

از مردم دیده دیده‌ی مردم را

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصه‌ی هرچیز خوریم

چون مست شویم هرچه بادا بادا

 

عشق تو بکشت ترکی و تازی را

من بنده‌ی آن شهید و آن غازی را

عشقت میگفت کس ز من جان نبرد

حق گفت دلا رها کن این بازی را

 

عشقست طریق و راه پیغمبر ما

ما زاده‌ی عشق و عشق شد مادر ما

ای مادر ما نهفته در چادر ما

پنهان شده از طبیعت کافر ما

 

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا

وان نرگس پرخمار خمار ترا

پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفا

دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا

 

غم خود که بود که یاد آریم او را

در دل چه که بر خاک نگاریم او را

غم باد امید لیک بس بیمغز است

گر سر ننهد مغز برآریم او را

 

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا

ور جامه نمی‌کنی در این جوی میا

آن سوی که سویها از آنسوی آید

می‌باش همان سوی و بدین سوی میا

 

گر جان داری بیا و جان باز آنجا

آن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا

یک نکته شنید جان از آنجا آمد

صد نکته شنید چون نشد باز آنجا

 

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ

جو را بگذار و جانب جیحون آ

چون گاو چه میکشی تو بار گردون

چرخی بزن و بر سر این گردون آ

 

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا

گر عمر فنا نماند نک عمر بقا

عشق آب حیاتست در این آب درآ

هر قطره از این بحر حیاتست جدا

 

گر من میرم مرا بیارید شما

مرده بنگار من سپارید شما

گر بوسه دهد بر لب پوسیده‌ی من

گر زنده شوم عجب مدارید شما

 

کوتاه کند زمانه این دمدمه را

وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را

اندر سر هر کسی غروریست ولی

سیل اجل قفا زند این همه را

 

گویم که کیست روح‌افزا مرا

آنکس که بداد جان ز آغاز مرا

گه چشم مرا چو باز بر می‌بندد

گه بگشاید به صید چون باز مرا

 

گه می‌گفتم که من امیرم خود را

گه ناله‌کنان که من اسیرم خود را

آن رفت و از این پس نپذیرم خود را

بگرفتم این که من نگیرم خود را

 

لاحول ولا دور کند آن غم را

گر دیو رسد جان بنی آدم را

آن کز دم لاحول ولا غمگین شد

لا حول ولا فزون کند آن دم را

 

ما اطیب ما الذما احلانا

کنا مهجا ولم نکن ابدانا

این شأبنا کرامة مولانا

یعفو و یعیدنا کما ابدنا

 

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را