دیوان شمس تبریزی (غزلیات)
3001 - 3229
3001
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی کار او کند که دارد از کار آگهی
ای نای همچو بلبل نالان آن گلی گردن مخار کز گل بی خار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد راز گفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر است آتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شوم دانم که هست قافله سالار آگهی
گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت از آگهی همی شد بیزار آگهی
نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش ما را حجاب دیده و دیدار آگهی
زان همدم لبی که تو را سر بریده اند ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست بگذار تا کند گله ای زار آگهی
نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
گردون اگر بنالد گاو است زیر بار زین نعل بازگونه غلط کار آگهی
3002
شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای
آگاه نیستند مگر این فسردگان از آتش تو ای بت آگه چه شسته ای
آتش خوران ره به سر کوی منتظر با مردمان زیرک ابله چه شسته ای
دل شیر بیشه ست ولیکن سرش تویی دل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای
دی بامداد دامن جانم گرفت دل کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای
دولاب دولتست ز تبریز شمس دین درزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای
3003
ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی وز روی خوب خویشت بودی نشانیی
در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران با این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان تو ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست دانستیی که شاهی کی ترجمانیی
3004
بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری
تا کی عطارد از زحل آرد مدبری مریخ نیز چند زند زخم خنجری
تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیز تا چند زهره بخش کند جام احمری
تا چند آفتاب به تف مطبخی کند بازار تنگ دارد بر خلق مشتری
تا چند آب ریزد دولاب آسمان تا چند آب نشف کند برج آذری
تا چند شب پناه حریفان بد شود تا چند روز پرده درد بر مستری
تا چند دی برآرد از باغ ها دمار تا کی بهار دوزد دیباج اخضری
زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد ای مرغ روح وقت نیامد که برپری
وین پر درشکسته پرخون خویش را سوی جناب مالک و مخدوم خود بری
اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی زیر فلک چه باشی نی ابر و اختری
زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر نی آب خضر جویی نی حوض کوثری
ای آب و روغنی که گرفتار آمدی با آنچ در دلست نگویی چه درخوری
3005
آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنند پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شد آن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بس هر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بی نشان محض نشان از کی جویمت هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی
3006
سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری وصف قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بی چون بود مقیم خالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی چون آب در سبویی کلی ز کل پری
از خود به خود سفر کن در راه عاشقی وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بود در بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف کس را نشد مسلم این راه و ره بری
3007
دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی
جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی
3008
خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی
هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی
ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی
ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی وی تن عریان کنون باز قبا یافتی
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند یار منی بعد از این یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من تا که بگویم تو را من که که را یافتی
کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تو رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی
3009
آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی
گاه چو مه می رود قاعده شب روی می کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی
3010
روی من از روی تو دارد صد روشنی جان من از جان تو یابد صد ایمنی
آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت آینه کون شد رفت از او آهنی
مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشت مسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی
ندهد بی چشم تو چشم من آینگی ندهد بی روز تو روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منی جان منش چون بدید گفت که جان منی
صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم گاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی هست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شو زانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم مغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی
3011
هر نفسی از درون دلبر روحانیی عربده آرد مرا از ره پنهانیی
فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم برد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری کیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار مست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود من عشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی او رهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر من در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه مست چه ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا برده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست هر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی
کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی
3012
ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای آینه با جان من مونس دیرینه ای
در دل آیینه من در دل من آینه تن کی بود محدثی دی و پریرینه ای
خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین زانک همی بیندت احمد پارینه ای
مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین کآمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای
شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد از چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای
صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای
هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار تا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای
سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو سینه سینا بود فرش چنین سینه ای
تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی تا تو در این غربتی نیست طمانینه ای
هست خرد چون شکر هست صور همچو نی هست معانی چو می حرف چو قنینه ای
خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای
چون نروی زین جهان خوی خرابات جان در عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای
خانه تن را بساز باغچه و گلشنی گوشه دل را بساز مسجد آدینه ای
هر نفسی شاهدی در نظر واحدی آوردش ب&