دیوان شمس تبریزی (غزلیات)
2001 - 2500
2001
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من
خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من
زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام در خرابی است عمارت شدن مخبر من
شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند زود انگشت برآرد خرد کافر من
پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع از همه تشنه ترم من بده آن ساغر من
بنده امر توام خاصه در آن امر که تو گوییم خیز نظر کن به سوی منظر من
هین برافروز دلم را تو به نار موسی تا که افروخته ماند ابدا اخگر من
من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش که ز جوی تو بود رونق شعر تر من
2002
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین
آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین پیش نور رخ او اختر را پنهان بین
نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین
جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین
هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین
خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین
هست میزان معینت و بدان می سنجی هله میزان بگذار و زر بی میزان بین
نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین
سحر کرده ست تو را دیو همی خوان قل اعوذ چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین
چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین
چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین
ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین
همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن چند مغرور لباسی بدن انسان بین
روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین
گر تو عاشق شده ای حسن بجو احسان نی ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین
لابه کردم شه خود را پس از این او گوید چونک دریاش بجوشد در بی پایان بین
2003
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواند تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
باد روح قدس افتاد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن
2004
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ همه دیوند که ابلیس بود مهترشان
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان
2005
چه نشستی دور چون بیگانگان اندرآ در حلقه دیوانگان
شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرم جان چه باشد این هوس و آن گاه جان
می فروشد او به جانی بوسه ای رو بخر کان رایگان است رایگان
آنک عشقش خانه ها برهم زده ست آمد اندر خانه همسایگان
کف برآورده ست این دریا ز عشق سر فروکرده ست آن مه ز آسمان
ای ببسته خواب ها امشب بیا خواب ما را بین چو وصلت بی نشان
هر شهی را بندگانش حارسند شاه ما مر بندگان را پاسبان
شاه ما از خواب و بیداری برون در میان جان ما دامن کشان
اندر این شب می نماید صورتی مشعله در دست یا رب کیست آن
خواب جست و شورش افزودن گرفت یاد آمد پیل را هندوستان
آتش عشق خدا بالا گرفت تیر تقدیر خدا جست از کمان
دانه ای کان در زمین غیب بود سر زد و همچون درختی شد عیان
برق جست و آتشی زد در درخت آتش و برق شگرف بی امان
سبزتر می شد ز آتش آن درخت می شکفت از برق و آتش گلستان
این درختان سبز از آتش شوند آب دارد این درختان را زبان
تا تویی پیدا نهان گردد درخت او شود پیدا چو تو گردی نهان
شمس تبریز است باغ عشق را هم طراوت هم نما هم باغبان
2006
هر کجا که پا نهی ای جان من بردمد لاله و بنفشه و یاسمن
پاره گل برکنی بر وی دمی بازگردد یا کبوتر یا زغن
در تغاری دست شویی آن تغار ز آب دست تو شود زرین لگن
بر سر گوری بخوانی فاتحه بوالفتوحی سر برآرد از کفن
دامنت بر چنگل خاری زند چنگلش چنگی شود با تن تنن
هر بتی را که شکستی ای خلیل جان پذیرد عقل یابد زان شکن
تا مه تو تافت بر بداختری سعد اکبر گشت و وارست از محن
هر دمی از صحن سینه برجهد همچو آدم زاده ای بی مرد و زن
وآنگه از پهلوی او وز پشت او پر شوند آدمچگان اندر زمن
خواستم گفتن بر این پنجاه بیت لب ببستم تا گشایی تو دهن
2007
شاه ما باری برای کاهلان گنج می بخشد به هر دم رایگان
الصلا یاران به سوی تخت شاه گنج بی رنج است و سود بی زیان
چشم دل داند چه دید از کحل او نور و رحمت تا به هفتم آسمان
خود چه باشد پیش او هفت آسمان بر مثال هفت پایه نردبان
ای به صورت خردتر از ذره ای وی به معنی تو جهان اندر جهان
ای خمیده چون کمان از غم ببین صد هزاران صف شکسته زین کمان
در نشان جویی تو گشته چارچشم وآنگه اندر کنج چشمت صد نشان
هر نشانی چون رقیب نیکخواه می برندت تا به حضرت کشکشان
2008
می بده ای ساقی آخرزمان ای ربوده عقل های مردمان
خاکیان زین باده بر گردون زدند ای می تو نردبان آسمان
بشکن از باده در زندان غم وارهان جان را ز زندان غمان
تن به سان ریسمان بگداخته جان معلق می زند بر ریسمان
ترک ساقی گشت در ده کس نماند گرگ ماند و گوسفند و ترکمان
چون رسید این جا گمانم مست شد دل گرفته خوش بغل های گمان
2009
نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان
لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان را کی پذیرد خان و مان
دیگران بردند حسرت زین جهان حسرتی بنهیم در جان جهان
با جهان بی وفا ما آن کنیم هرچ او کرده ست با آن دیگران
تا حریف خود ببیند او یکی امتحان او بیابد امتحان
نی غلط گفتم جهان چون عاشق است او به جان جوید جفای نیکوان
جان عاشق زنده از جور و جفاست ای مسلمان جان که را دارد زیان
راه صحرا را فروبست این سخن کس نجوید راه صحرا را دهان
تو بگو دارد دهان تنگ یار با لب بسته گشاد بی کران
هر که بر وی آن لبان صحرا نشد او نه صحرا داند و نی آشیان
هر که بر وی زان قمر نوری نتافت او چه بیند از زمین و آسمان
هر کسی را کاین غزل صحرا شود عیش بیند زان سوی کون و مکان
2010
بشنو از دل نکته های بی سخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن
در دل چون سنگ مردم آتشی است کو بسوزد پرده را از بیخ و بن
چون بسوزد پرده دریابد تمام قصه های خضر و علم من لدن
در میان جان و دل پیدا شود صورت نو نو از آن عشق کهن
چون بخوانی والضحی خورشید بین کان زر بین چون بخوانی لم یکن
2011
جان جان هایی تو جان را برشکن کس تویی دیگر کسان را برشکن
گوهر باقی درآ در دیده ها سنگ بستان باقیان را برشکن
ز آسمان حق بتاب ای آفتاب اختران آسمان را برشکن
غیب دان کن سینه های خلق را سینه های عیب دان را برشکن
بانشان از بی نشان پرده شده بی نشانی هر نشان را برشکن
روز مطلق کن شب تاریک را بارنامه پاسبان را برشکن
شمس تبریز آفتابی آفتاب شمع جان و شمعدان را برشکن
2012
ای دلارام من و ای دل شکن وی کشیده خویش بی جرمی ز من
از نظر رفتی ز دل بیرون نه ای ز آنک تو شمعی و جان و دل لگن
جان من جان تو جانت جان من هیچ کس دیده ست یک جان در دو تن
زندگی ام وصل تو مرگم فراق بی نظیرم کرده ای اندر دو فن
بس بجستم آب حیوان خضر گفت بی وصالش جان نیابی جان مکن
غم نیارد گرد غمگین تو گشت ور بگردد بایدش گردن زدن
جان ها زان گرد تو گرددهمی جان ادیم و تو سهیل اندر یمن
بهر تو گفته ست منصور حلاج یا صغیر السن یا رطب البدن
شیر مست شهد تو گشت و بگفت یا قریب العهد من شرب اللبن
پیش مستان تو غم را راه نیست فکرت و غم هست کار بوالحسن
هر کی در چاه طبیعت مانده است چاره اش نبود ز فکر چون رسن
چونک برپرید کاسد گشت حبل چون یقینی یافت کاسد گشت ظن
همزبان بی زبانان شو دلا تا به گفت و گو نباشی مرتهن
2013
ساقیا برخیز و می در جام کن وز شراب عشق دل را دام کن
نام رندی را بکن بر خود درست خویشتن را لاابالی نام کن
چرخ گردنده تو را چون رام شد مرکب بی مرکبی را رام کن
آتش بی باکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن
مذهب زناربندان پیشه گیر خدمت کاووس و آذرنام کن
2014
راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من
عذر می گوید که یعنی خامشم با تو می گوید دل هشیار من
با کسی دیگر زبان گردد همه سر خود می گوید و اسرار من
در گمان افتد دلم زین واقعه این دل ترسان بدپندار من
گر بگوید ور نگوید راز من دل ندارد صبر از دلدار من
2015
فقر را در خواب دیدم دوش من گشتم از خوبی او بی هوش من
از جمال و از کمال لطف فقر تا سحرگه بوده ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه ای دیدم همه سرمست فقر حلقه او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقش ها در نور فقر بس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاست چون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره می زد آسمان ای غلام همچنان چاووش من
2016
جان من جان تو جانت جان من هیچ دیدستی دو جان در یک بدن
ای تن ار بی او به صد جان زنده ای جان طلب کن جان و لاف تن مزن
دل از این جان برکن و بر وی بنه ز آنک از این جانی نیاید جان مکن
از قل الروح امر ربی فهم شد شرح جان ای جان نیاید در دهن
2017
آمد آمد در میان خوب ختن هر دو دستت را بشو از جان و تن
داد شمشیری به دست عشق و گفت هرچ بینی غیر من گردن بزن
اندر آب انداز الا نوح را هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
هر که او اندر دل نوح است رست هر که در پستی است در دریا فکن
2018
مرغ خانه با هما پر وا مکن پر نداری نیت صحرا مکن
چون سمندر در دل آتش مرو وز مری تو خویش را رسوا مکن
درزیا آهنگری کار تو نیست تو ندانی فعل آتش ها مکن
اول از آهنگران تعلیم گیر ور نه بی تعلیم تو آن را مکن
چون نه ای بحری تو بحر اندرمشو قصد موج و غره دریا مکن
ور کنی پس گوشه کشتی بگیر دست خود را تو ز کشتی وا مکن
گر بیفتی هم در آتش کشتی بیفت تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن
چرخ خواهی صحبت عیسی گزین ور نه قصد گنبد خضرا مکن
میوه خامی مقیم شاخ باش بی معانی ترک این اسما مکن
شمس تبریزی مقیم حضرت است تو مقام خویش جز آن جا مکن
2019
ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن
بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم و درمان مکن
داد ایمان داد زلف کافرت یک سر مویی ز کفر ایمان مکن
عادت خوبان جفا باشد جفا هم بر آن عادت بر او احسان مکن
گر چه دل بر مرگ خود بنهاده ایم در جفا آهسته تر چندان مکن
عیش ما را مرگ باشد پرده دار پرده پوش و مرگ را خندان مکن
ای زلیخا فتنه عشق از تو است یوسفی را هرزه در زندان مکن
چون سر رندان نداری وقت عیش وعده ها اندر سر رندان مکن
نور چشم عاشقان آخر تویی عیش ها بر کوری ایشان مکن
نقدکی را از یکی مفلس مبر از حریصی نقد او در کان مکن
شب روان را همچو استاره مسوز راه خود را پر ز رهبانان مکن
شمس تبریزی یکی رویی نمای تا ابد تو روی با جانان مکن
2020
ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
2021
صبحدم شد زود برخیز ای جوان رخت بربند و برس در کاروان
کاروان رفت و تو غافل خفته ای در زیانی در زیانی در زیان
عمر را ضایع مکن در معصیت تا تر و تازه بمانی جاودان
نفس شومت را بکش کان دیو توست تا ز جیبت سر برآرد حوریان
چون بکشتی نفس شومت را یقین پای نه بر بام هفتم آسمان
چون نماز و روزه ات مقبول شد پهلوانی پهلوانی پهلوان
پاک باش و خاک این درگاه باش کبر کم کن در سماع عاشقان
گر سماع عاشقان را منکری حشر گردی در قیامت با سگان
گر غلام شمس تبریزی شدی نعره زن کالحمد لک یا مستعان
2022
ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان مستیان
گر بیاید هوشیاری راه نیست ور بیاید مست گیر اندرکشان
گر خماری باده خواهی اندرآ نان پرستی رو که این جا نیست نان
آنک او نان را بت خود کرده است کی درآید در میان این بتان
ور درآید چادر اندر رو کشند تا نبیند رویشان آن قلتبان
سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش سیم نستانیم پیدا و نهان
آنک او خوبی به سیم و زر فروخت روسپی باشد نه حوران جنان
تا نگردی پاک دل چون جبرئیل گر چه گنجی درنگنجی در جهان
چشم خود را شسته عارف بیست سال مشک مشک آورده از اشک روان
معتمد شو تا درآیی در حرم اولا بربند از گفتن دهان
شمس تبریزی گشاید راه شرق چون شوی بسته دهان و رازدان
2023
رو قرار از دل مستان بستان رو خراج از گل بستان بستان
کله مه ز سر مه برگیر گرو گل ز گلستان بستان
سخن جان رهی گفتی دوش آن توست آن هله بستان بستان
ای که در باغ رخش ره بردی گل تازه به زمستان بستان
ای که از ناز شهان می ترسی طفل عشقی سر پستان بستان
دل قوی دار چو دلبر خواهی دل خود از دل سستان بستان
چابک و چست رو اندر ره عشق مهره را از کف چستان بستان
2024
مات خود را صنما مات مکن بجز از لطف و مراعات مکن
خرده و بی ادبی ها که برفت عفو کن هیچ مکافات مکن
وقت رحم است بکن کینه مکش بنده را طعمه آفات مکن
به سر تو که جدایی مندیش جز که پیوند و ملاقات مکن
خاک خود را به زمین برمگذار منزلش جز به سماوات مکن
اولش جز به سوی خویش مکش آخرش جز که سعادات مکن
آنچ خو کرد ز لطفت برسان ترک تیمار و جرایات مکن
بنده اهل خرابات توایم پشت ما را به خرابات مکن
ما که باشیم که گوییم مکن چونک گفتیم ممارات مکن
2025
ای به انکار سوی ما نگران من نیم با تو دودل چون دگران
سخن تلخ چه می اندیشی ای تو سرمایه جمله شکران
بر دل سوخته ام آبی زن که تویی دلبر پرخون جگران
ز غمم همچو کمان تیر مزن چه زنی تیر سوی بی سپران
با گل از تو گله ها می کردم گفت من هم ز ویم جامه دران
گفت نرگس که ز من پرس او را که منم بنده صاحب نظران
که چو من جمله چمن سوخته اند ز آتش او ز کران تا به کران
مه و خورشید ز عشق رخ او اندر این چرخ ز زیر و زبران
بحر در جوش از این آتش تیز چرخ خم داده از این بار گران
کوه بسته ست کمر خدمت را که شماریش ز بسته کمران
بانگ ارواح به من می آید که بگو حالت این بی صوران
با کی گویم به جهان محرم کو چه خبر گویم با بی خبران
ظاهر بحر بود جای خسان باطن بحر مقام گهران
ظاهر و باطن من خاک خسی کو بر این بحر بود ره گذران
غزل بی سر و بی پایان بین که ز پایان بردت تا به سران
2026
به شکرخنده ببردی دل من بشکن شکر دل را مشکن
دل ما را که ز جا برکندی به تو آمد پر و بالش بمکن
بنگر تا به چه لطفش بردی رحم کن هر نفسش زخم مزن
جانم اندر پی دل می آید چه کند بی تو در این قالب تن
بی تو دل را نبود برگ جهان بی تو گل را نبود برگ چمن
هین چرا بند شکستی خاموش یا مگر نیست تو را بند دهن
2027
ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود کو جوید عقیق و مرجان
آن باغ ها بخفته وین باغ ها شکفته وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان
جان هاست نارسیده در دام ها خزیده جان هاست برپریده ره برده تا به جانان
جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان
جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان
ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان
روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا می کرد رقص و جولان
هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران
گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان
گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان
گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان
گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان
گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همی نمایم از بهر درد و درمان
گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان
گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می خوان
گفتم همین سیاست می کن حلال بادت صد گونه دفع می ده می کش مرا به هجران
زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران
بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان
داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان
فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبان ها آن می نیاید آسان
2028
گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم قانع نگشت از من دلدار تا به گردن
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می رو زیرا که راست ناید این کار تا به گردن
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل ها در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن
گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش کان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن
رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی عار است هستی تو وین عار تا به گردن
عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن در دام خویش ماند عیار تا به گردن
دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن
دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینی بی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن
2029
ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن وی آهوی معانی آمد گه چریدن
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی کو چون خیال داند در دیده ها دویدن
این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید بی گوش سر شنیدن بی دیده ماه دیدن
داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن
آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن
کو مشتری واقف در دو دم مخالف در پرده ساز کردن در پرده ها دویدن
ای عاشق موفق وی صادق مصدق می بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن
در بیخودی تو خود را می جوی تا بیابی زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن
لب را ز شیر شیطان می کوش تا بشویی چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن
ای عشق آن جهانی ما را همی کشانی احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن
هم آفتاب داند از شرق رو نمودن ار نی به مرکز او نتوان به تک رسیدن
خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن
تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن
2030
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن
گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن
2031
ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن
تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
ماییم ذره ذره در آفتاب غره از ذره خاک بستان در دیده قمر کن
از ما نماند برجا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن
2032
من از کی باک دارم خاصه که یار با من از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم وز سگ چرا هراسم میر شکار با من
در بزم چون نیایم ساقیم می کشاند چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان این جا چه کار دارد رنج خمار با من
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من
من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من
2033
جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان
از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
دارالسلام ما را دارالملام کردی دارالملام ما را دارالسلام گردان
این راه بی نهایت گر دور و گر دراز است از فضل بی نهایت بر ما دو گام گردان
ما را اسیر کردی اماره را امیری ما را امیر گردان او را غلام گردان
انعام عام خود را کردی نصیب خاصان انعام خاص خود را امروز عام گردان
هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان
در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان
2034
ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران
من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران
سرخیل بی دلانم استاد منبلانم من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران
از من مپرس چونم می بین که غرق خونم این هم نه ام فزونم تو فتنه را مشوران
من رستمم و روحم طوفان قوم نوحم سرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران
تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانی تا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران
2035
آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران
در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران
از پرتوی که افتد در چشم ها ز رویش خارش چه افتد از وی در چشم های کوران
2036
امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر می باش در شکنجه از خویش و درفشردن
2037
چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن
بردار این طبق را زیرا خلیل حق را باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن
این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن زان سرکشی نمیرد نی زین مراست مردن
بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن
والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش با قند وصل همچون حلواگر است مردن
از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن
چون زین قفص برستی در گلشن است مسکن چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن
چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن
مرگ آینه ست و حسنت در آینه درآمد آیینه بربگوید خوش منظر است مردن
گر مومنی و شیرین هم مومن است مرگت ور کافری و تلخی هم کافر است مردن
گر یوسفی و خوبی آیینه ات چنان است ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی کز آب زندگانی کور و کر است مردن
2038
از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن
چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله از آتش دل خود در خشک و در ترش زن
گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد آتش کن آب او را در در و گوهرش زن
هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن
هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه و آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن
جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن
از لعل می فروشت سرمست کن جهان را بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن
ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید از جذب نور ایمان در جان کافرش زن
2039
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
2040
روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن
بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن
پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا وین خانه کهن را بی زیر و بی زبر کن
عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن
هر سو که خشک بینی تو چشمه ای روان کن هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن
اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن
تا چند عذر گویی کورند و می نبینند گر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن
خواهی که پرده هاشان در دیده ها نباشد فرما تو پردگی را کز پرده ها عبر کن
فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه بستم قبای عطلت هم چاره کمر کن
ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن
2041
پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن می سوخت و پر همی زد بر جا که همچنین کن
شمع و فتیله بسته با گردن شکسته می گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن
مومی که می گدازد با سوز می بسازد در تف و تاب داده خود را که همچنین کن
گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی سودت ندارد آن ها الا که همچنین کن
دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن
از نیک و بد بریده وز دام ها پریده بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن
رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده با خار صبر کرده گل ها که همچنین کن
صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن
خالی شده ست و ساده نه چشم برگشاده لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن
چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم گفته به کودکانش بابا که همچنین کن
خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر خامش شده ست و گریان خارا که همچنین کن
تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن
2042
ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن
چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن
از خون آن جگرها که بوی عشق دارد از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن
بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردند ای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن
مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن
چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن
هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن
پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن
آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن
ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن
خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن
2043
دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن
نقش فناست هیزم عشق خداست آتش درسوز نقش ها را ای جان پاکدامن
تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد مانند بت پرستان دور از بهار و مومن
در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش چون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن
آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن
مومن فسون بداند بر آتشش بخواند سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن
شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن
پروانه زان زند خود بر آتش موقد کو را همی نماید آتش به شکل روزن
تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن
فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن
اسپان اختیاری حمال شهریاری پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن
چو لک لک است منطق بر آسیای معنی طاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن
زان لکلک ای برادر گندم ز دلو بجهد در آسیا درافتد گردد خوش و مطحن
وز لکلک بیان تو از دلو حرص و غفلت در آسیا درافتی یعنی رهی مبین
من گرم می شوم جان اما ز گفت و گو نی از شمس دین زرین تبریز همچو معدن
2044
جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقه های زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار و چاره مشتی سپند کن
زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریز در بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم برو برو بر مستانت کار نیست آن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلمند ز اندیشه ها و غم آن کو نشد مسلم او را نژند کن
ای جان مست مجلس ابرار یشربون بر گربه اسیر هوا ریش خند کن
ریش همه به دست اجل بین و رحم کن از مرگ وارهان همه را سودمند کن
عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت با شیرگیر مست مگو ترک پند کن
در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین ما را سوار اشقر و پشت سمند کن
یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست با او حساب دفتر هفتاد و اند کن
ای طبع روسیاه سوی هند بازرو وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن
آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن
در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست آن گاه سر در آخر این گوسفند کن
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند دل را حریف صیقل آیینه رند کن
ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخن بی لب حدیث عالم بی چون و چند کن
2045
تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن
پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن
دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن
مس را که زر کنند یکی علم دیگر است زین ها که می کنی نشود زر بهل مکن
دوری بگشت این تن کز دل بگشته ای سی سال دور باشد سی را چهل مکن
چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن
هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است رو بی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن
2046
مستی و عاشقی و جوانی و جنس این آمد بهار خرم و گشتند همنشین
صورت نداشتند مصور شدند خوش یعنی مخیلات مصورشده ببین
دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید در دیده اندرآید صورت شود یقین
تبلی السرایر است و قیامت میان باغ دل ها همی نمایند آن دلبران چین
یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست تا کی نهان بود دل تو در میان طین
ایاک نعبد است زمستان دعای باغ در نوبهار گوید ایاک نستعین
ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم بگشا در طرب مگذارم دگر حزین
ایاک نستعین که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای معین
هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب نرگس چه خیره می نگرد سوی یاسمین
سوسن زبان برون کند افسوس می کند گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین
یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین
سر چپ و راست می فکند سنبل از خمار اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین
سبزه پیاده می دود اندر رکاب سرو غنچه نهان همی کند از چشم بد جبین
بید پیاده بر لب جو اندر آینه حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین
اول فشاندنی است که تا جمع آورد وآنگه کند نثار درافشان واپسین
در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار مرغان چو مطربان بسرایند آفرین
آن میر مطربان که ورا نام بلبل است مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین
گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین
شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب کی صید کرد از عدم آورد بر زمین
یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین
ما چند صورتیم یزک وار آمده نک می رسند لشکر خوبان از آن کمین
یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان شیرین لبان رسند ز دریای انگبین
نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر و آن نار دانه دانه و بی هیچ دانه بین
ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین
انگور دیر آمد زیرا پیاده بود دیر آ و پخته آ که تویی فتنه ای مهین
ای آخرین سابق و ای ختم میوه ها وی چنگ درزده تو به حبل الله متین
شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین
اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات تلخی بلای توست چو خار ترنگبین
ای عارف معارف و ای واصل اصول ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین
از دست توست خربزه در خانه ای نهان در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین
از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین
چون گوش تو نداشت ببستند گردنش گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین
فی جیدها ببست خدا حبل من مسد زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین
گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین
ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج بی گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین
حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر مردم ز راه گوش شود فربه و سمین
باقیش برنویسد آن شهریار لوح نقاش چین بگوید تو نقش ها مچین
نقاش چین بگفتم آن روح محض را آن خسرو یگانه تبریز شمس دین
2047
می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده ای به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
لطف تو نردبان بده بر بام دولتی ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست می کشان
تا جان باسعادت غلطان همی رود چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان
2048
آن کیست ای خدای کز این دام خامشان ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان
ای آنک می کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان
بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی هشان
بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان
آب حیات نزل شهیدان عشق توست این تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان
دل را گره گشای نسیم وصال توست شاخ امید را به نسیمی همی فشان
خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان
مقصود ره روان همه دیدار ساکنان مقصود ناطقان همه اصغای خامشان
آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان
در روح دررسی چو گذشتی ز نقش ها وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مه وشان
همیان چه می نهی به امانت به مفلسان پا را چه می نهی تو به دندان گربشان
از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش خواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان
دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان
دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست خورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان
2049
ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من
ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن
جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن
2050
جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن
مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن
این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن
ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن
آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن
ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن
خاموش کن که دوست مجیب است بی سوال نظاره کرم کن و ترک کلام کن
2051
می بینمت که عزم جفا می کنی مکن عزم عتاب و فرقت ما می کنی مکن
در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین در خونم ای دو دیده چرا می کنی مکن
بخت مرا چو کلک نگون می کنی مکن پشت مرا چو دال دوتا می کنی مکن
ای تو تمام لطف خدا و عطای او