دیوان شمس تبریزی (غزلیات)
1501 - 2000
1501
منم فتنه هزاران فتنه زادم به من بنگر که داد فتنه دادم
ز من مگریز زیرا درفتادی بگو الحمدلله درفتادم
عجب چیزی است عشق و من عجبتر تو گویی عشق را خود من نهادم
بیا گر من منم خونم بریزید که تا خود من نمردم من نزادم
نگویم سر تو کان غمز باشد ولی ناگفته بندی برگشادم
1502
ز زندان خلق را آزاد کردم روان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بردریدم طریق عشق را آباد کردم
ز آبی من جهانی برتنیدم پس آنگه آب را پرباد کردم
ببستم نقش ها بر آب کان را نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم
ز شادی نقش خود جان می دراند که من نقش خودش میعاد کردم
ز چاهی یوسفان را برکشیدم که از یعقوب ایشان یاد کردم
چو خسرو زلف شیرینان گرفتم اگر قصد یکی فرهاد کردم
زهی باغی که من ترتیب کردم زهی شهری که من بنیاد کردم
جهان داند که تا من شاه اویم بدادم داد ملک و داد کردم
جهان داند که بیرون از جهانم تصور بهر استشهاد کردم
چه استادان که من شهمات کردم چه شاگردان که من استاد کردم
بسا شیران که غریدند بر ما چو روبه عاجز و منقاد کردم
خمش کن آنک او از صلب عشق است بسستش اینک من ارشاد کردم
ولیک آن را که طوفان بلا برد فروشد گر چه من فریاد کردم
مگر از قعر طوفانش برآرم چنانک نیست را ایجاد کردم
برآمد شمس تبریزی بزد تیغ زبان از تیغ او پولاد کردم
1503
غلامم خواجه را آزاد کردم منم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالم جهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این است که من پولاد را پولاد کردم
بسی بی دیده را سرمه کشیدم بسی بی عقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غم که روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشق دماغ چرخ را پرباد کردم
ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست که من بنده مر او را یاد کردم
ملامت نیست چون مستم تو کردی اگر من فاشم و بیداد کردم
خمش کن کآینه زنگار گیرد چو بر وی دم زدم فریاد کردم
1504
حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم
به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق خود بیداد کردم
چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم
مرا استاد صبر است و از این رو خلاف مذهب استاد کردم
جهانی که نشد آباد هرگز به ویران کردنش آباد کردم
در این تیزاب که چون برگ کاه است به مشتی گل در او بنیاد کردم
فراموشم مکن یا رب ز رحمت اگر غیر تو را من یاد کردم
1505
یکی مطرب همی خواهم در این دم که نشناسد ز مستی زیر از بم
حریفی نیز خواهم غمگساری ز بی خویشی نداند شادی از غم
همه اجزای او مستی گرفته مبدل گشته از اولاد آدم
مسلمانی منور گشته از وی مسلم گشته از هستی مسلم
چو با نه کس بیاید بشمری ده ده تو نه بود از ده یکی کم
خدایا نوبتی مست بفرست که ما از می دهل کردیم اشکم
دهل کوبان برون آییم از خویش که ما را عزم ساقی شد مصمم
دهلزن گر نباشد عید عید است جهان پرعید شد والله اعلم
پراکنده بخواهم گفت امروز چه گوید مرد درهم جز که درهم
مگر ساقی بینداید دهانم از آن جام و از آن رطل دمادم
مرادم کیست زین ها شمس تبریز ازیرا شمس آمد جان عالم
1506
همیشه من چنین مجنون نبودم ز عقل و عافیت بیرون نبودم
چو تو عاقل بدم من نیز روزی چنین دیوانه و مفتون نبودم
مثال دلبران صیاد بودم مثال دل میان خون نبودم
در این بودم که این چون است و آن چون چنین حیران آن بی چون نبودم
تو باری عاقلی بنشین بیندیش کز اول بوده ام اکنون نبودم
همی جستم فزونی بر همه کس چو صید عشق روزافزون نبودم
چو دود از حرص بالا می دویدم به معنی جز سوی هامون نبودم
چو گنج از خاک بیرون اوفتادم که گنجی بودم و قارون نبودم
1507
ایا یاری که در تو ناپدیدم تو را شکل عجب در خواب دیدم
چو خاتونان مصر از عشق یوسف ترنج و دست بیخود می بریدم
کجا آن مه کجا آن چشم دوشین کجا آن گوش کان ها می شنیدم
نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم نه آن دندان که لب را می گزیدم
منم انبار آکنده ز سودا کز آن خرمن همه سودا کشیدم
تو آرام دل سوداییانی تو ذاالنون و جنید و بایزیدم
1508
سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتم دگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتم نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از تو ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بی تو مطلق خدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیده منم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسم بده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانی چنین آیینه روشن خریدم
1509
سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی بسی غربت کشیدم
رها کردم چنان شکرستانی چو حیوان هر گیاهی می چریدم
پیاز و گندنا چون قوم موسی چرا بر من و سلوی برگزیدم
به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم
از آن بانگ دهل از عالم کل بدین دنیای فانی اوفتیدم
میان جان ها جان مجرد چو دل بی پر و بی پا می پریدم
از آن باده که لطف و خنده بخشد چو گل بی حلق و بی لب می چشیدم
ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن که من محنت سرایی آفریدم
بسی گفتم که من آن جا نخواهم بسی نالیدم و جامه دریدم
چنانک اکنون ز رفتن می گریزم از آن جا آمدن هم می رمیدم
بگفت ای جان برو هر جا که باشی که من نزدیک چون حبل الوریدم
فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد فسون و عشوه او را خریدم
فسون او جهان را برجهاند کی باشم من که من خود ناپدیدم
ز راهم برد وان گاهم به ره کرد گر از ره می نرفتم می رهیدم
بگویم چون رسی آن جا ولیکن قلم بشکست چون این جا رسیدم
1510
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ می داری ز عشقم غم عشق تو را پنهان ندارم
تو می گفتی مکن در من نگاهی که من خون ها کنم تاوان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو هر کس لطف می یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم
1511
بیا ای آنک بردی تو قرارم درآ چون تنگ شکر در کنارم
دل سنگین خود را بر دلم نه نمی بینی که از غم سنگسارم
بیا نزدیک و بر رویم نظر کن نشانی ها نگر کز عشق دارم
بسوزم پرده هفت آسمان را اگر از سوز دل دودی برآرم
خزان گر باغ و بستان را بسوزد بخنداند جهان را نوبهارم
جهان گوید که بازآ ای بهاران که از ظلم خزان صد داغ دارم
بگردان ساقیا جام خزانی که از عشق بهار اندر خمارم
بده چیزی که پنهان است چون جان به جان تو مده بیش انتظارم
1512
گهی در گیرم و گه بام گیرم چو بینم روی تو آرام گیرم
زبون خاص و عامم در فراقت بیا تا ترک خاص و عام گیرم
دلم از غم گریبان می دراند که کی دامان آن خوش نام گیرم
نگیرم عیش و عشرت تا نیاید وگر گیرم در آن هنگام گیرم
چو زلف انداز من ساقی درآید به دستی زلف و دستی جام گیرم
اگر در خرقه زاهد درآید شوم حاجی و راه شام گیرم
وگر خواهد که من دیوانه باشم شوم خام و حریف خام گیرم
وگر چون مرغ اندر دل بپرد شوم صیاد مرغان دام گیرم
چو گویم شب نخسپم او بگوید که من خواب از نماز شام گیرم
وگر گویم عنایت کن بگوید که نی من جنگیم دشنام گیرم
مراد خویش بگذارم همان دم مراد دلبر خودکام گیرم
1513
اگر سرمست اگر مخمور باشم مهل کز مجلس تو دور باشم
رخم از قبله جان نور گیرد چو با یاد تو اندر گور باشم
قرارم کی بود خود در تک گور چو بر دمگاه نفخ صور باشم
صد افسنتین و داروهای نافع تویی جان را چو من رنجور باشم
شوم شیرین ز لطف گوهر تو اگر چون بحر تلخ و شور باشم
اگر غم همچو شب عالم بگیرد برآ ای صبح تا منصور باشم
تویی روز و منم استاره روز عجب نبود اگر مشهور باشم
به من شادند جمله روزجویان چو پیش آهنگ چون تو نور باشم
مرا مخمور می داری نه از بخل ولی تا ساکن و مستور باشم
بدان مستور می داری چو حوتم که تا از عقربت مهجور باشم
چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماه چو غرق شهد چون زنبور باشم
خمش کردم ولیکن عشق خواهد که پیش زخمه اش طنبور باشم
1514
خداوندا مده آن یار را غم مبادا قامت آن سرو را خم
تو می دانی که جان باغ ما اوست مبادا سرو جان از باغ ما کم
همیشه تازه و سرسبز دارش بر او افشان کرامت ها دمادم
معظم دارش اندر دین و دنیا به حق حرمت اسمای اعظم
وجودش در بنی آدم غریب است بدو صد فخر دارد جان آدم
مخلد دار او را همچو جنت که او جنات جنات است مبهم
ز رنج اندرون و رنج بیرون معافش دار یا رب و مسلم
جهان شاد است وز او صد شکر دارد که عیسی شکرها دارد ز مریم
دعاهایی که آن در لب نیاید که بر اجزای روح است آن مقسم
مجاب و مستجابش کن پی او که تو داناتری والله اعلم
1515
چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم
از این نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک و بنگر در نشانم
به درویشی بیا اندر میانه مکن شوخی مگو کاندر میانم
میان خانه ات همچون ستونم ز بامت سرفرو چون ناودانم
منم همراز تو در حشر و در نشر نه چون یاران دنیا میزبانم
میان بزم تو گردان چو خمرم گه رزم تو سابق چون سنانم
اگر چون برق مردن پیشه سازم چو برق خوبی تو بی زبانم
همیشه سرخوشم فرقی نباشد اگر من جان دهم یا جان ستانم
به تو گر جان دهم باشد تجارت که بدهی به هر جانی صد جهانم
در این خانه هزاران مرده بیش اند تو بنشسته که اینک خان و مانم
یکی کف خاک گوید زلف بودم یکی کف خاک گوید استخوانم
شوی حیران و ناگه عشق آید که پیشم آ که زنده جاودانم
بکش در بر بر سیمین ما را که از خویشت همین دم وارهانم
خمش کن خسروا هم گو ز شیرین ز شیرینی همی سوزد دهانم
1516
چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم
ضمیر همدگر دانند یاران نباشم یار صادق گر ندانم
چو آب صاف باشد یار با یار که بنماید در او عکس بنانم
اگر چه عامه هم آیینه هااند که بنماید در او سود و زیانم
ولیکن آن به هر دم تیره گردد که او را نیست صیقل های جانم
ولی آیینه ای عارف نگردد اگر خاک جهان بر وی فشانم
از این آیینه روی خود مگردان که می گوید که جانت را امانم
من و گفت من آیینه ست جان را بیابد حال خویش اندر بیانم
خمش کن تا به ابرو و به غمزه هزاران ماجرا بر وی بخوانم
1517
مرا گویی که رایی من چه دانم چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان ها نمی ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفص چیست اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد ار آن ترک خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز ز من یکتا دو تایی من چه دانم
1518
من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی وفایی بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم به پیش گوش کر من بی زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه ات گل های رنگین تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا درآ زوتر که تا کشتی برانم
1519
بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنه ای وز خود بریدم نه آن خود نه آن دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خود که این تدبیر بی من کرد جانم
ندانم کآتش دل بر چه سان است که دیگر شکل می سوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن را به هر صورت همی گفتم من آنم
همی گفتم مرا صد صورت آمد و یا صورت نیم من بی نشانم
که صورت های دل چون میهمانند که می آیند و من چون خانه بانم
1520
مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بیخودم مست جنونم
مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم
پری زاده مرا دیوانه کرده ست مسلمانان که می داند فسونم
پری را چهره ای چون ارغوان است بنالم کارغوان را ارغنونم
مگر من خانه ماهم چو گردون که چون گردون ز عشقش بی سکونم
غلط گفتم مزاج عشق دارم ز دوران و سکونت ها برونم
درون خرقه صدرنگ قالب خیال بادشکل آبگونم
چه جای باد و آب است ای برادر که همچون عقل کلی ذوفنونم
ولیک آنگه که جزو آید به کلش بخیزد تل مشک از موج خونم
چه داند جزو راه کل خود را مگر هم کل فرستد رهنمونم
بکش ای عشق کلی جزو خود را که این جا در کشاکش ها زبونم
ز هجرت می کشم بار جهانی که گویی من جهانی را ستونم
به صورت کمترم از نیم ذره ز روی عشق از عالم فزونم
یکی قطره که هم قطره ست و دریا من این اشکال ها را آزمونم
نمی گویم من این این گفت عشق است در این نکته من از لایعلمونم
که این قصه هزاران سالگان است چه دانم من که من طفل از کنونم
ولی طفلم طفیل آن قدیم است که می دارد قرانش در قرونم
سخن مقلوب می گویم که کرده ست جهان بازگونه بازگونم
سخن آنگه شنو از من که بجهد از این گرداب ها جان حرونم
حدیث آب و گل جمله شجون است چه یک رنگی کنم چون در شجونم
غلط گفتم که یک رنگم چو خورشید ولی در ابر این دنیای دونم
خمش کن خاک آدم را مشوران که این جا چون پری من در کمونم
1521
من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم
دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان وگر حزینم
بجز آنچ تو خواهی من چه باشم بجز آنچ نمایی من چه بینم
گه از من خار رویانی گهی گل گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم مرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمی که دل را رنگ بخشی چه باشم من چه باشد مهر و کینم
تو بودی اول و آخر تو باشی تو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرم چو تو پیدا شوی از اهل دینم
بجز چیزی که دادی من چه دارم چه می جویی ز جیب و آستینم
1522
ورا خواهم دگر یاری نخواهم چو گل را یافتم خاری نخواهم
تو را گر غیر او یار دگر هست برو آن جا که من باری نخواهم
بجز دیدار او بختی نجویم به غیر کار او کاری نخواهم
چو بازان ساعد سلطان گزیدم چو کرکس بوی مرداری نخواهم
میان اهل دل جز دل نگنجد جز این دلدار دلداری نخواهم
ز من جزوی ستاند کل ببخشد از این به روز بازاری نخواهم
نه آن جزوم که غیر کل بود آن نخواهم غیر را آری نخواهم
1523
نه آن شیرم که با دشمن برآیم مرا این بس که من با من برآیم
چو خاک پای عشقم تو یقین دان کز این گل چون گل و سوسن برآیم
سیه پوشم چو شب من از غم عشق وزین شب چون مه روشن برآیم
از این آتش چو دودم من سراسر که تا چون دود از این روزن برآیم
منم طفلی که عشقم اوستاد است بنگذارد که من کودن برآیم
شوم چون عشق دایم حی و قیوم چو من از خواب و از خوردن برآیم
هلا تن زن چو بوبکر ربابی که تا من جان شوم وز تن برآیم
1524
چو آب آهسته زیر که درآیم به ناگه خرمن که درربایم
چکم از ناودان من قطره قطره چو طوفان من خراب صد سرایم
سرا چه بود فلک را برشکافم ز بی صبری قیامت را نپایم
بلا را من علف بودم ز اول ولیک اکنون بلاها را بلایم
ز حبس جا میابا دل رهایی اگر من واقفم که من کجایم
سر نخلم ندانی کز چه سوی است در این آب ار نگونت می نمایم
نه قلماشی است لیکن ماند آن را نه هجوی می کنم نی می ستایم
دم عشق است و عشق از لطف پنهان ولی من از غلیظی های هایم
مگو که را اگر آرد صدایی که ای که نامدی گفتی که آیم
تو او را گو که بانگ که از او بود زهی گوینده بی منتهایم
1525
ز قند یار تا شاخی نخایم نماز شام روزه کی گشایم
نمی دانم کجا می روید آن قند کز او خوردم نمی دانم کجایم
عجایب آنک نقلش عقل من برد چو عقل نیست چونش می ستایم
کی دارد روزه همچون روزه من کز او هر لحظه عیدی می ربایم
ز صبح روی او دارم صبوحی نماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم چو صبح از آفتابش خوش برآیم
زبانم از شراب او شکسته ست ز دستانش شکسته دست و پایم
1526
از آن باده ندانم چون فنایم از آن بی جا نمی دانم کجایم
زمانی قعر دریایی درافتم دمی دیگر چو خورشیدی برآیم
زمانی از من آبستن جهانی زمانی چون جهان خلقی بزایم
چو طوطی جان شکر خاید به ناگه شوم سرمست و طوطی را بخایم
به جایی درنگنجیدم به عالم بجز آن یار بی جا را نشایم
منم آن رند مست سخت شیدا میان جمله رندان های هایم
مرا گویی چرا با خود نیایی تو بنما خود که تا با خود بیایم
مرا سایه هما چندان نوازد که گویی سایه او شد من همایم
بدیدم حسن را سرمست می گفت بلایم من بلایم من بلایم
جوابش آمد از هر سو ز صد جان ترایم من ترایم من ترایم
تو آن نوری که با موسی همی گفت خدایم من خدایم من خدایم
بگفتم شمس تبریزی کیی گفت شمایم من شمایم من شمایم
1527
بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم
بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم
مگو با ما که ما دیوانگانیم بر آتش های بی زنهار گردیم
سبک گردیم چون باد بهاری حریف سبزه و گلزار گردیم
چرا چون گوش جمله باد گیریم چرا چون موش در انبار گردیم
در آن طبله شکر پر کرد عطار به گرد طبله عطار گردیم
چو سرمه خدمت دیده گزینیم چو دیده جملگی دیدار گردیم
1528
به پیش باد تو ما همچو گردیم بدان سو که تو گردی چون نگردیم
ز نور نوبهارت سبز و گرمیم ز تاثیر خزانت سرد و زردیم
ز عکس حلم تو تسلیم باشیم ز عکس خشم تو اندر نبردیم
عدم را برگماری جمله هیچیم کرم را برفزایی جمله مردیم
عدم را و کرم را چون شکستی جهان را و نهان را درنوردیم
چو دیدیم آنچ از عالم فزون است دو عالم را شکستیم و بخوردیم
به چشم عاشقان جان و جهانیم به چشم فاسقان مرگیم و دردیم
زمستان و تموز از ما جدا شد نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم
زمستان و تموز احوال جسم است نه جسمیم این زمان ما روح فردیم
چو نطع عشق خود ما را نمودی به مهره مهر تو کاستاد نردیم
چو گفتی بس بود خاموش کردیم اگر چه بلبل گلزار و وردیم
1529
شب دوشینه ما بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم
حریف غمزه غماز گشتیم ندیم طره طرار بودیم
به گرد نقطه خوبی و مستی به سر گردنده چون پرگار بودیم
تو چون دی زاده ای با تو چه گویم که با یار قدیمی یار بودیم
مثال کاسه های لب شکسته به دکان شه جبار بودیم
چرا چون جام شه زرین نباشیم چو اندر مخزن اسرار بودیم
چرا خود کف ما دریا نباشد چو اندر قعر دریابار بودیم
خمش باش و دو عالم را به گفت آر کز اول گفت بی گفتار بودیم
1530
من و تو دوش شب بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم
حریف غمزه غماز گشتیم به پیش طره طرار بودیم
بیا تا ظاهر و پیدا بگوییم که با عشق نهانی یار بودیم
اگر چه پیش و پس آن جا نگنجد به پیش صانع جبار بودیم
عجب نبود اگر ما را ندیدند که ما در مخزن اسرار بودیم
بیاوردیم درها ارمغانی که یعنی ما به دریابار بودیم
1531
بیا کامروز شه را ما شکاریم سر خویش و سر عالم نداریم
بیا کامروز چون موسی عمران به مردی گرد از دریا برآریم
همه شب چون عصا افتاده بودیم چو روز آمد چو ثعبان بی قراریم
چو گرد سینه خود طوف کردیم ید بیضا ز جیب جان برآریم
بدان قدرت که ماری شد عصایی به هر شب چون عصا و روز ماریم
پی فرعون سرکش اژدهاییم پی موسی عصا و بردباریم
به همت خون نمرودان بریزیم تو این منگر که چون پشه نزاریم
برافزاییم بر شیران و پیلان اگر چه در کف آن شیر زاریم
اگر چه همچو اشتر کژنهادیم چو اشتر سوی کعبه راهواریم
به اقبال دوروزه دل نبندیم که در اقبال باقی کامکاریم
چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم چو عشق و دل نهان و آشکاریم
برای عشق خون آشام خون خوار سگانش را چو خون اندر تغاریم
چو ماهی وقت خاموشی خموشیم به وقت گفت ماه بی غباریم
1532
بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم
زمین و کوه و دشت و باغ و جان را همه در حله اخضر بگیریم
دکان نعمت از باطن گشاییم چنین خو از درخت تر بگیریم
ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت ز سر خویش برگ و بر بگیریم
در دل ره برده اند ایشان به دلبر ز دل ما هم ره دلبر بگیریم
مسلمانی بیاموزیم از وی اگر آن طره کافر بگیریم
دلی دارد غمش چون سنگ مرمر از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم
چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه سبو و کوزه و ساغر بگیریم
کمینه چشمه اش چشمی است روشن که ما از نور او صد فر بگیریم
1533
بیا امروز ما مهمان میریم بیا تا پیش میر خود بمیریم
ز مرگ ما جهانی زنده گردد ازیرا ما نه قربان حقیریم
به مرغی جبرئیلی را ببندیم به جانی ما جهانی را بگیریم
سبو بدهیم و دریایی ستانیم چرا ما از چنین سودی نفیریم
غلام ماست ازرق پوش گردون غلام خویشتن را چون اسیریم
چو ما شیریم و شیر شیر خوردیم چرا چون یوز مفتون پنیریم
خمش کن نیست حاجت وانمودن به پیش تیر باشی گر چه تیریم
1534
بیا ما چند کس با هم بسازیم چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا با خدا خلوت گزینیم چو عیسی با چنین مریم بسازیم
گر از فرزند آدم کس نماند چه غم داریم با آدم بسازیم
ور آدم نیز از ما گوشه گیرد به جان تو که بی او هم بسازیم
یکی جانی است ما را شادی انگیز که گر ویران شود عالم بسازیم
اگر دریا شود آتش بنوشیم وگر زخمی رسد مرهم بسازیم
به پیش کعبه رویش بمیریم بدان چاه و بدان زمزم بسازیم
1535
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مومن آینه مومن یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا به هستی متهم ما زین زبانیم
1536
میان ما درآ ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت درکشانیم
مقیم خانه ما شو چو سایه که ما خورشید را همسایگانیم
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم چو عشق عاشقان گر بی نشانیم
ولیک آثار ما پیوسته توست که ما چون جان نهانیم و عیانیم
هر آن چیزی که تو گویی که آنید به بالاتر نگر بالای آنیم
تو آبی لیک گردابی و محبوس درآ در ما که ما سیل روانیم
چو ما در فقر مطلق پاکبازیم بجز تصنیف نادانی ندانیم
1537
چرا شاید چو ما شه زادگانیم که جز صورت ز یک دیگر ندانیم
چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم چه شد دریا چو ما مرغابیانیم
برو ای مرغ خانه تو چه دانی که ما مرغان در آن دریا چه سانیم
مزن بر عاشقان عشق تشنیع تو را چه کاین چنینیم و چنانیم
چنینیم و چنان و هر چه هستیم اسیر دام عشق بی امانیم
چرا از جهل بر ما می دوانی نه گردون را چنین ما می دوانیم
عجب نبود اگر ما را بخایند که آتش دیده و پخته چو نانیم
وگر چون گرگ ما را می درانند چه چاره چون به حکم آن شبانیم
چو چرخ اندر زبان ها اوفتادیم چو چرخ بی گناه و بی زبانیم
حریف کهرباییم ار چو کاهیم نه در زندان چو کاه کاهدانیم
نتاند باد کاه ما ربودن که ما زان کهربا اندر امانیم
تو را باد و دم شهوت رباید نه ما که کهربای عقل و جانیم
خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست که آنچ از فهم بیرون است آنیم
1538
بر آن بودم که فرهنگی بجویم که آن مه رو نهد رویی به رویم
بگفتم یک سخن دارم به خاطر به پیش آ تا به گوش تو بگویم
که خوابی دیده ام من دوش ای جان ز تو خواهم که تعبیرش بجویم
ندارم محرم این خواب جز تو تو بشنو ای شه ستارخویم
بجنبانید سر را و بخندید سری را که بداند مو به مویم
که یعنی حیله با من می سکالی که من آیینه هر رنگ و بویم
مثال لعبتی ام در کف او که نقش سوزن زردوز اویم
نباشد بی حیات آن نقش کو کرد کمین نقشش منم درهای و هویم
1539
مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم
سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است مکن ای سنگ دل مشکن سبویم
تو جویایی و من جویانتر از تو کی داند تو چه جویی من چه جویم
همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم
منم ضراب و عشقت چون ترازو از این خاموش گویا چند گویم
زهی مشکل که تو خود سو نداری و من در جستن تو سو به سویم
تو اندر هیچ کویی درنگنجی و من اندر پی تو کو به کویم
1540
بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشم ها پنهان بگوییم
چو گلشن بی لب و دندان بخندیم چو فکرت بی لب و دندان بگوییم
به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم
سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم
کسی با خود سخن پیدا نگوید اگر جمله یکیم آن سان بگوییم
تو با دست تو چون گویی که برگیر چو همدستیم از آن دستان بگوییم
بداند دست و پا از جنبش دل دهان ساکن دل جنبان بگوییم
بداند ذره ذره امر تقدیر اگر خواهی مثال آن بگوییم
1541
مرا خواندی ز در تو خستی از بام زهی بازی زهی بازی زهی دام
از آن بازی که من می دانم و تو چه بازی ها تو پختستی و من خام
تویی کز مکر و از افسوس و وعده چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام
مها با این همه خوشی تو چونی ز زحمت های ما وز جور ایام
چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی که در مجلس تو داری جام بر جام
مرا در راه دی دشنام دادی چنین مستم ز شیرینی دشنام
1542
چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم
ز شور من بشوریده ست دریا ز سرمستی من مست است عالم
زهی سر ده که سر ببریده جلاد که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
حلال اندر حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی از آن که ابر تر بارد بر او نم
دل بی عقل شرح این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم
1543
کجایی ساقیا درده مدامم که من از جان غلامت را غلامم
می اندرده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم
ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم
چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ناتمامم
گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم
ز من چون شمع تا یک ذره باقی است نخواهد بود جز آتش مقامم
مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم
1544
مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم
مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم
مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم
مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم
بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم
اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم
چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم
مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم
خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم
ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم
1545
شراب شیره انگور خواهم حریف سرخوش مخمور خواهم
مرا بویی رسید از بوی حلاج ز ساقی باده منصور خواهم
ز مطرب ناله سرنای خواهم ز زهره زاری طنبور خواهم
چو یارم در خرابات خراب است چرا من خانه معمور خواهم
بیا نزدیکم ای ساقی که امروز من از خود خویشتن را دور خواهم
اگر گویم مرا معذور می دار مرا گوید تو را معذور خواهم
مرا در چشم خود ره ده که خود را ز چشم دیگران مستور خواهم
یکی دم دست را از روی برگیر که در دنیا بهشت و حور خواهم
اگر چشم و دلم غیر تو بیند در آن دم چشم ها را کور خواهم
ببستم چشم خود از نور خورشید که من آن چهره پرنور خواهم
چو رنجوران دل را تو طبیبی سزد گر خویش را رنجور خواهم
چو تو مر مردگان را می دهی جان سزد گر خویش را در گور خواهم
1546
رفتم تصدیع از جهان بردم بیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان را جان را به جهان بی نشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتم خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدم چون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمد من گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافت رفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جان هاست ز آن خوشتر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمرده بازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشتریی نبود نقدم را زودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان را هم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بی کران دیدم آلاجق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادم چون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورم که سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا در این زمین که من پیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغان ها را سرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا من دل را به جناب غیب دان بردم
1547
من با تو حدیث بی زبان گویم وز جمله حاضران نهان گویم
جز گوش تو نشنود حدیث من هر چند میان مردمان گویم
در خواب سخن نه بی زبان گویند در بیداری من آن چنان گویم
جز در بن چاه می ننالم من اسرار غم تو بی مکان گویم
بر روی زمین نشسته باشم خوش احوال زمین بر آسمان گویم
معشوق همی شود نهان از من هر چند علامت نشان گویم
جان های لطیف در فغان آیند آن دم که من از غمت فغان گویم
1548
روی تو چو نوبهار دیدم گل را ز تو شرمسار دیدم
تا در دل من قرار کردی دل را ز تو بی قرار دیدم
من چشم شدم همه چو نرگس کان نرگس پرخمار دیدم
در عشق روم که عشق را من از جمله بلا حصار دیدم
از ملک جهان و عیش عالم من عشق تو اختیار دیدم
خود ملک تویی و جان عالم یک بود و منش هزار دیدم
من مردم و از تو زنده گشتم پس عالم را دو بار دیدم
ای مطرب اگر تو یار مایی این پرده بزن که یار دیدم
در شهر شما چه یار جویم چون یاری شهریار دیدم
چون در بر خود خوشش فشردم آیین شکرفشار دیدم
چون بستم من دهان ز گفتن بس گفتن بی شمار دیدم
چون پای نماند اندر این ره من رفتن راهوار دیدم
سر درنکشم ز ضر که بی سر سرهای کلاه دار دیدم
بس کن که ملول گشت دلبر بر خاطر او غبار دیدم
1549
زنهار مرا مگو که پیرم پیری و فنا کجا پذیرم
من ماهی چشمه حیاتم من غرقه بحر شهد و شیرم
جز از لب لعل جان ننوشم غیر سر زلف او نگیرم
گر کژ نهدم کمان ابرو در حکم کمان او چو تیرم
انداخته ای چو تیر دورم برگیر که از تو ناگزیرم
پرم تو دهی چرا نپرم میرم چو تویی چرا بمیرم
1550
گر از غم عشق عار داریم پس ما به جهان چه کار داریم
یا رب تو مده قرار ما را گر بی رخ تو قرار داریم
ای یوسف یوسفان کجایی ما روی در آن دیار داریم
هر صبح بر آن دو زلف مشکین چون باد صبا گذار داریم
چون حلقه زلف خود شماری ما چشم در آن شمار داریم
چشم تو شکار کرد جان را ما دیده در آن شکار داریم
ای آب حیات در کنارت این آتش از آن کنار داریم
زان لاله ستان چه زار گشتیم یا رب که چه لاله زار داریم
گوییم ز رشک شمس تبریز نی سیم و نه زر نه یار داریم
1551
از اصل چو حورزاد باشیم شاید که همیشه شاد باشیم
ما داد طرب دهیم تا ما در عشق امیرداد باشیم
چون عشق بنا نهاد ما را دانی که نکونهاد باشیم
در عشق توام گشاد دیده چون عشق تو باگشاد باشیم
ما را چو مراد بی مرادی است پس ما همه بر مراد باشیم
چون بنده بندگان عشقیم کیخسرو و کیقباد باشیم
چون یوسف آن عزیز مصریم هر چند که در مزاد باشیم
بر چهره یوسفی حجابی است اندر پس پرده راد باشیم
خود باد حجاب را رباید ما منتظران باد باشیم
ما دل به صلاح دین سپردیم تا در دل او به یاد باشیم
1552
ما آفت جان عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم
اندر دل تو اگر خیال است می پنداری که ما ندانیم
اسرار خیال ها نه ماییم هر سودا را نه ما پزانیم
دل ها بر ما کبوترانند هر لحظه به جانبی پرانیم
تن گفت به جان از این نشان کو جان گفت که سر به سر نشانیم
آخر تو به گفت خویش بنگر کاندر دهن تو می نشانیم
هر دم بغل تو را گرفته در راحت و رنج می کشانیم
تا آتش و آب و بادطبعی ما باده خاکیت چشانیم
وان گاه دهان تو بشوییم آن جا برسی که ما نهانیم
چون رخت تو در نهان کشیدیم آنگه بینی که ما چه سانیم
چون نقش تو از زمین ببردیم دانی که عجایب زمانیم
هر سو نگری زمان نبینی پس لاف زنی که لامکانیم
همرنگ دلت شود تن تو در رقص آیی که جمله جانیم
لب بر لب ما نهی تو بی لب اقرار کنی که همزبانیم
ای شمس الدین و شاه تبریز از بندگیت شهنشهانیم
1553
ما صحبت همدگر گزینیم بر دامن همدگر نشینیم
یاران همه پیشتر نشینید تا چهره همدگر ببینیم
ما را ز درون موافقت هاست تا ظن نبری که ما همینیم
این دم که نشسته ایم با هم می بر کف و گل در آستینیم
از عین به غیب راه داریم زیرا همراه پیک دینیم
از خانه به باغ راه داریم همسایه سرو و یاسمینیم
هر روز به باغ اندرآییم گل های شکفته صد ببینیم
وز بهر نثار عاشقان را